تاریخِ خُرد "لحظه های انقلاب" محمود گلابدره ای

revolution moments01

"لحظه‌های انقلاب" عنوان کتابی است از "محمود گلابدره‌ای" که برای اولین ‌بار در سال 1358 توسط انتشارات سروش و پس از آن تا سال 1379 سه بار از سوی انتشارات کیهان به چاپ رسیده است، انتشارات عصر داستان نیز این کتاب را در سال 1391 پس از مرگ گلابدره‌ای منتشر و به چرخه‌ی دوباره خوانده شدن وارد کرد. اثر، روایتی است پر شور و زنده از روزهای انقلاب ایران که راوی، خود در تمامی صحنه‌های آن حضور داشته است. لحظه های انقلاب تا حد خوبی همه‌ی وقایع سال‌های انقلاب را بدون شعار شرح می‌دهد. این کتاب به نوعی یک تاریخ شفاهی و با جزئیات از انقلابی است که اغلب آن را به شکل یک واقعه‌ی کلی و مبهم به خاطر می‌آوریم. روایت گلابدره‌ای از انقلاب نکته‌هایی اساسی دارد که آن را به مفهوم "روایت خُرد" پیوند می‌دهد.

نویسنده در این کتاب، شدیداً ضد کلیشه است و با خودش قرار کرده که بر اساس تجربه‌ی شخصی‌اش در "میدان انقلاب" (میدان به عنوان عرصه) و نه یک مدل ذهنی از پیش تعیین شده، لحظه‌های انقلاب را بنویسد. در جایی از کتاب به خوبی این ایده را شرح می‌دهد و می‌نویسد:
"چرا نباید نشست و فکر کرد و کشف کرد؟ حالا گیرم حکم‌های دیگران مسلح به سلاح علم و منطق هم باشد و از بیرون باشد، معلوم است صد سال دیگر هم نمی‌تواند جایی برای خودش باز کند، چه رسد به اینکه افتاده باشد دست یک مشت کنده شده و جدا شده و پرت شده از این فرهنگ و از این خلق و از این مردم. ما دیدیم هر کجا که این سلاح به کار گرفته شد، با سنگ و خاک همان مرز و بوم، تیز شد و صیقل خورد تا توانست کاری شود و بُرنده شود و تا حدی جا بیفتد. اما اینجا یا ما رفتیم خود، پشت بیگانه‌ی مسلح به سلاح مدعی مدافعان محرومان پنهان شدیم، یا رفتیم سلاح را بسته‌بندی شده و حاضر و آماده از کار درآمده، از بیرون آوردیم و خواستیم همان سلاح به کار گرفته شده را با همان راه و روش و همان شکل و شمایل به کار بگیریم و درحزب‌ها و گروه‌ها و سازمان‌ها دیدیم که چه شد. حالا هم، باز می‌بینیم که این حرکت-ها و این جنب و جوش‌ها و قدم به قدم پیشروی‌ها در هیچ یک از فرمول‌های شناخته شده و از قبل تعیین شده‌ی خارج از شناخت و شعور ما مسئولین و متعهدین نمی‌گنجد، مثل بقیه‌ی فرمول‌هایی که نگنجید.
کجا دکترهای جامعه‌ شناس و فیلسوف‌های ریز و درشت و اینجایی و آنجایی می‌توانستند حدس بزنند که این بچه‌های "بروسلی" و شیفتگان موزیک و رقص و سکس و لُختی و کارتون‌های فضانوردی و سریال‌های پی در پی تلویزیونی و مُرده‌ی فوتبال جام جهانی و خوانندگان پیک‌های کوچک و بزرگ آمریکایی و کتاب‌های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپیِ هر روز به یک شکل درآ و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال‌های کوتاه و بلند و خوانندگان مجله‌های خارجی و داخلی، یک‌باره سیاه به سر بکشند و یک‌باره بریزند توی خیابان‌ها و بی اینکه بخواهند تنشان را به هم بمالند و لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم، پشت به پشت هم، با هم یک صدا داد بزنند: "توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر نداره." و شب‌ها سر بام خانه ها، عوض این که برای هم سوت آرتیستی بزنند و آمریکایی‌وار، مثل هنرپیشه‌های سریال‌ها به هم دروغ بگویند، بانگ "الله اکبر" و "لا اله الا الّله" سر بدهند و روز، با اینکه بلد نیستند چادر به سر کنند، تکه پارچه‌ی سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند.
این فرهنگ کجا بود؟ آیا کسی می‌فهمد؟ آیا در هیچ فرمولی می‌گنجد؟ آیا کسی تا به حال به فکرش هم رسیده بود که با سرِبام رفتن و " الله اکبر" گفتن و داد زدن هم می‌توان فرمانده‌ی کل قوای سومین ارتش دنیا را که حالا با 191 رأی موافق و 27 رأی مخالف و 11 رأی الکی ممتنع، از مجلس رأی اعتماد هم گرفته و نخست وزیر نظامی ایران هم، شده به گریه انداخت و این طور زبون و ذلیلش کرد؟" (لحظه‌های انقلاب، محمود گلابدره‌ای، انتشارات عصر داستان: 1391، ص 55 ،56 و 57)
خیابان، کوچه‌ها و محله‌ها و مردم اجزای "میدان انقلاب" گلابدره‌ای اند. او در میان این وقایع تنها راوی و توصیف کننده نیست که خودش بخشی از میدان است. جدای از این روش به خصوصی که نویسنده برای تولید روایتش به کار می گیرد، بد نیست با هم نمونه هایی از توصیفات گلابدره ای را از روزهای انقلاب بخوانیم:
"هرجا که می‌رفتی همین بود. تا دو یا سه نفر با هم جمع می‌شدند، بحث شروع می‌کردند و حرف‌ها و نظرها و ارائه، طریق‌ها از زمین تا آسمان با هم فرق داشت و معلوم نبود چه خواهد شد. با خود کلنجار می‌رفتم که جوانی که جلو نشسته بود، زد به شانه‌ام و کاغذی به دستم داد و با شتاب رفت. شعر بود. بالای صفحه نوشته بود: «سرباز برادر ماست.»" (ص 62)
*
"من دور پیکان هی می‌گردم. شعار را که از جلو می‌آید، از حامل می‌گیرم و به گوش آقای بندری می‌رسانم و او هم پشت بلند گو می‌گوید و مردم جواب می‌دهند. شعار، «یا حسین، یا شهید» است. کسی که شعار را می‌آورد، از بچه‌های تجریش است. می‌شناسمش. ورزشکار بود. یادم نیست. انگار دوچرخه‌ سوار بود. حالا شکسته شده. دوپاره استخوان شده، ولی زبلی و تیزی و جوانی، هنوز ته چهره‌اش موج می‌زند. حالا دسته رسیده است به زرگنده. دسته آهسته آهسته می‌رود. مردم از عقب فشار می‌آورند. از جلو خبر می‌رسد که سر میرداماد تانک ها ایستاده‌اند..." (ص 70)
*
"هر جوری بود، به میدان فردوسی رسیدم. هر دسته‌ای به آقایی اقتدا کرده بود. همه سر نماز بودند. توی میدان امام، نماز تمام شده بود و همه نشسته بودند کف خیابان و توی چمن و دور حوضچه‌ها و داشتند ناهار می‌خوردند. یاد آن روزی افتادم که همه جا تعطیل بود و من گرسنه بودم و به سربازها و افسرها که سینه‌کش آفتاب، روی چمن کنار حوضچه ها ولو شده بودند و ناهار می‌خوردند، نگاه می‌کردم. یاد سربازی افتادم که می‌خواست تلفن کند و هرچه شماره می‌گرفت، موفق نمی‌شد. یاد حرفش افتادم که گفت: "تلفن هم با ما بده!" نمی‌دانم نوشتم یا نه؟" (ص267)

revolution moments02

 

برچسب ها: انقلاب, دهه 1350

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی