من همان علفم!

 

I am the grass

نوشته‌‌ی عبدالکریم انصاری بارزی

 

عناصر مرتبط برای خوش بینی موجود است: سبزه، نشاط، خنده، هوای پاک و بسیاری از چیزهای دیگر. اما با اطمینان می نویسم آن روز آواز نمی خواندیم:

"خوشا به حالت ای روستایی آنجا که دارد آب و هوایی!"...

تصویرگر هم ترغیب شد تا تصویری بسازد که رؤیای شاعر را مجسم می‌کرد. هیچ‌وقت شعر را از برنداشتم یادم هم نمی‌آید که تصویرش را باور کرده باشم. برای من این عکس بازخوانی متفاوتی دارد از روایت‌هایی درهم. یک عکس، یک شعر، یک کتاب، یک مدرسه و یک روستا .

پدرم در اولین روز دبستان مهم‌ترین نقشش را در تمام طول تحصیلاتم به خوبی ایفا کرده بود، بعد از آن دیگر کاری به کار مشق و مدرسه‌ام نداشت. برای رو در رو نشدن من با ستاره‌ی نحس در روز اول مدرسه که لابد مرا کمین کرده بود، تصمیم گرفت تا از طریق "نیم‌‌دری" پشت خانه راه سعد و خوشبختی مدرسه را به رویم باز کند. من از پنجره راهی مدرسه شدم (شاید بی‌دلیل نبود که در طول دوران تحصیلم همیشه کنار پنجره می‌نشستم.) با پیراهنی یکدست قرمز و سری از ته تراشیده و دفتر و مدادی زیر بغل بی‌آنکه کیفی داشته باشم.

سه سال بعد از پیچاندن ستاره‌ی نحس، اولین کتاب غیردرسی‌ام را خواندم تا از آن درس بگیرم؛ " قورباغه‌ی سبز". حکایت طی طریق دو قورباغه بعد از کم‌آبی برکه‌شان. سر راهشان در جستجوی آب و غذا به برکه‌ای کم آب می‌رسند.کرم‌های زیادی داشت. قورباغه‌ی سبز برای یافتن جای بهتر ادامه می‌دهد اما دوستش راضی به همان کرم‌ها و برکه‌ی کم آب می‌ماند و بعد از خوردن کرم‌ها و خشک شدن برکه هلاک می‌گردد. قورباغه‌ی سبز ادامه می‌دهد و به رودخانه‌ای یا شاید دریا می‌رسد!

در عکس پیش رو خودمان را مقایسه می‌کنم. چقدر بزرگ و چقدر پیر و چقدر ناآشنا ! .هیچ تصوری از آنچه آینده می‌نامیدند نداشتیم. راستش هیچ‌وقت به یاد ندارم که خواسته باشم خلبان شوم یا مهندس. حتی به یاد ندارم که خواسته باشم معلم شوم و شدم! چرا باید چیزی می‌شدم؟ نقاش؟ تصویرگر؟ نویسنده؟ خواسته‌هایم بعدتر سراغم آمدند. بعدتر که نقاشی امانم را برید نمی‌دانستم چطور باید نقاش شد. مدتی هم دوست داشتم تُشمال شوم و یا چوب‌‌باز. بنّا اگر می‌شدم بد نبود و باغبان که هنوز دوست دارم باشم. اما معلم شدم تا باغبان باشم.

بیشتر بهار را یادم نمی‌آید مدرسه باشم. درس‌های آخر کتاب فارسی را به یاد ندارم که خوانده باشم . اگر غایب نبودم کجا بودم؟ ردیف‌های جلویی مال خودشیرین‌ها و البته مال قلدرترها بود که من هیچ‌کدامشان نبودم!

وقتی آقای "محمودی " گفته بود عکسی از سال اول دبستان دارد چقدر خوشحال شدم که شاید خودم را ببینم. اگر می‌بودم قدیمی‌ترین عکس از خودم را می‌دیدم. عکس مربوط به سال اول دبستان است. روستای " بارز" از شهرستان" لردگان" در استان چهارمحال و بختیاری. ردیف جلو معلم‌های ما هستند. آقای "محمودی"، آقای"موسوی" و "شهناز" تنها دخترمدرسه‌ی روستا. و دیگران که هرکدام برای من یادآور خاطره‌هایی هستند .

- آقا اجازه ! یادت می‌آید یک‌بار کتکم زدی؟!

با "صدرالله" دعوایم شد. با پرتاب سنگ از راه دور لب بالایی‌اش را چاک کردم. کتکم زدی و گفتی کارم خطرناک بود .

اجازه آقا! "زورم به او نمی‌رسید، تنها کاری بود که می‌توانستم! یک‌بار تو(شما) تنبیهم کردی و چند بار هم او تلافی کرد."

تمام عمرم به ‌عنوان یک پسربچه‌ی روستایی ادعا می‌کردم که هیچ‌وقت پدرم کتکم نزد. اما حوالی همان روزهای دعوا با صدرالله یادم می‌آید یک‌بار پدر پشت یقه‌ام را گرفته بود . کفشش را از پا درآورده بود تا حسابم را برسد. پیش از آن‌که دستش از بالا به کمر یا پس گردنم برسد از دستش در رفتم به قول ما چنان "فیچستم" که دستش ماند و لنگه‌ی کفشش! بی‌هوا و یک‌راست در خانه‌ای را که باز بود به پناه رفتم و آن خانه و پناهگاه خانه‌ی صدرالله بود!

شهناز ملکه‌ی مدرسه و بعد ملکه‌ی روستا شد. با "مینای سبز" و "لچک" قرمز که منجوق‌دوزی شده و لبخندی از جنس دخترانه‌اش .دست آقای محمودی به عنوان معلم و عمویش بر شانه‌اش است. این دست پشتوانه‌اش بود. شهناز تنها دختر مدرسه بود. تعریفی تازه از جنس دوم. کمی بعد خبر ازدواج شهناز برای روستای ما به‌اندازه‌ی خبر روزهای ازدواج "علی دایی" بااهمیت بود. سنتی که شهناز پایه‌گذارش بود درس خواندن دخترها و بعد ازدواج زودهنگام دخترهای تحصیل‌کرده بود. بعد از شهناز "طوبی" از راه رسید. او هم تا راهنمایی بیشتر درس نخواند و ازدواج کرد. ملکه‌ها یکی‌یکی به زندگی تازه‌شان رفتند تا ملکه نباشند و خانه‌دار شوند. این سنت هنوز هم ادامه دارد.

خوانش من از این عکس بی‌ارتباط با مفاهیم و تجربه‌های زندگی‌ام نیست. هنوز هم بغضم می‌گیرد از ترک تحصیل دست جمعی بچه‌های روستا. تنها پنج نفر ماندیم. خودم هم یک سال سابقه‌ی ترک تحصیل دارم اما زود دریافتم رنج کارگری و کشاورزی در توانم نیست. ناچارم به خاطر آورم که چرا "فرود " یا "اسماعیل " نتوانستند ادامه تحصیل بدهند. "تراب" که همین وسط‌های عکس است ترک تحصیل کرد. با آنکه در ایام دبستان میانه‌ی خوبی نداشتیم بعد از ترک تحصیل دوست شدیم و سال‌ها به هم نامه نوشتیم. "وهاب " برادرش بعد از ترک تحصیل و بعدها داماد ما شد درحالی‌که دشمن‌‌های خونی بودیم! "علی‌اصغر" که عکسش نیست با همه‌ی درس‌خوانی ترک تحصیل کرد. "جلیل" که می‌توانست بسیار تواناتر از این باشد که هست. "جهانگیر" و "غلام انصاری" هنوز هم شبیه همین عکس‌هایشان مانده‌اند. " خسرو محمودی" شیطنت‌هایش را دنبال کرد و "نادر" که بیشتر سال‌های دبستان باهم قهر بودیم. قهری که هیچ ربطی به من نداشت و سر دعواهای او با صدرالله بود و من طرف صدرالله را می‌گرفتم. می‌خواستیم رکورد قهر بزنیم و زدیم. خبر آشتی صدرالله و نادر بعد از ترک تحصیل گویی خبر آشتی دو ملت بود! " رحمت‌الله" قرمز پوش آن روزهای مدرسه است و باور نمی‌کنم "محمدباقر" این‌قدر سنش به ما نزدیک بود. تمام حرفم:

از این عکس دست جمعی تنها رضا الآن کارشناسی ارشد می‌خواند. سر بقیه چه آمد؟ علی، قاسم، بازعلی، صیفور، عزیز، ضامن، علی رحم و بسیاری دیگر؟!

من شهامت این را دارم که بنویسم همه‌ی آن‌ها از من باهوش‌تر و هم مستعدتر بودند اما آن‌ها کتاب "قورباغه‌ی سبز" را نخوانده بودند و یا نحسی روز ورود مدرسه را به درنکردند شاید هم آن‌ها شعر" خوشا به حالت ای روستایی " را باور و از برکردند!

من تصویر خودم را پیدا نکردم اگر آن روز بهاری غایب نبودم به احتمال زیاد من همان علفم. همان علف سبزی که در انتهای تصویر سمت راست‌دستی با آستین قرمز سعی می‌کند در این مومیایی تصویری شریک شود. ما همان علفیم. سبز، سبز و روشن. می‌خواهیم این روشنایی را به کودکان امروزمان هدیه کنیم. راه روشن، راه مدرسه.

نظرات  

0 #1 شریعتی سامانی 1395-07-09 20:36
عالی بود وچقدر تکان دهنده وآموزنده
نقل قول