این عکسِ عروسی

amin ali akbari

نوشته‌‌ی امین علی‌‌اکبری

سال شصت و سه. نیمه‌ی جنگ. چهار سالی گذشته از جنگی که این آدم‌ها را کنارِ هم قرار داد. این عکس برای من بیشتر از آن که مفهومِ عروسی و جشن و شادی داشته باشد، ارجاعی به جنگ است. این سه نفر، توی همه‌ی آن عکس‌های پرتعدادی که توی آلبومِ جنگ هست، کنارِ هم هستند. چهار سال قبل از این شب، شبِ عروسیِ پدرم. چهار سال قبل از این شب، توی همه‌ی عکس‌ها هوای هم را دارند. شبیهِ هم شده‌اند اصلاً، موها، سبیل‌ها. یک‌جا مثلاً سه تایی فرنچ‌شان را درآورده‌اند و ایستاده‌اند کنارِ سنگر، اسلحه به دست، با یک ردیف فشنگ بر سینه، زیرِ تیغِ آفتاب. یک‌جای دیگر توی غروبِ خرمشهر، نشسته‌اند زیرِ یک نخلِ استوار و عکس انداخته‌اند، و ساعت‌های مچیِ هر سه‌شان توی چشم می‌زند. (این داستانِ سرباز و ساعت مچی هنوز هم ادامه دارد.) جایی دیگر ده دوازده نفری هوار شده‌اند روی سرِ هم و خندیده‌اند، اما بین آن ده دوازده نفر هم باز این سه تا هوای هم را دارند. این شاید آخرین عکسِ سه‌نفره‌شان است. شاید که نه، حتماً. بعد از این عکس، دیگر هیچ‌وقت این سه نفر در یک قاب قرار نگرفتند. این‌جا شبِ عروسیِ باباست، توی تنها تالارِ شهر، تالاری که روی دیوارش نقشی از خزان به چشم می‌خورَد، خزانِ دهه‌ای تلخ، که همه‌ی شاخصه‌اش خون بود و فقدان و جنون. نفرِ اول، سمتِ چپ، فرخ است. فرخ، نامی‌ست که توی تمامِ خاطراتِ بابا از جنگ شنیده می‌شود. بعدها اما ناپدید شد. دیگر هیچ‌وقت هم را ندیدند. حالا هیچ‌کدام هیچ خبری از هم ندارند. جنگ، نزدیک‌شان کرده بود و بعدها که جنگ تمام شد، آخرین دیدارشان شاید همین شب است، شبِ عروسی، چهار سال بعد از شروعِ جنگ و اعزام به جبهه، دو سال بعدِ بازگشت از جنگ، دو سال بعدِ شهادتِ برادرِ کوچکِ داماد. فرخ را بعدها توی یکی از داستان‌هایم، آن‌طور که شنیده بودم خلق کردم و دخترش را آوردم توی داستان. (فرخ حالا کجاست؟ چند تا بچه دارد؟ دختر؟ پسر؟). آن داستان (اسمش هست «نفربر») برای من، ادای دِینی بود به آن همه خاطره‌ای که شنیده بودم. ادای دِین به راویِ آن خاطرات که پدرم باشد، به فرخ که توی همه‌ی آن عکس‌ها هست، به جنگ، که بخشی از تصاویرِ کودکیِ من است در آن دو آلبوم. نفرِ سمتِ راست، رضا، یک سالِ پیش برای همیشه رفت. از ابتدا بود، تا یک سالِ پیش. پنجاه و سه چهار سال کنارِ هم بودند، و روزی که رفت، داغِ عجیبی به دلِ همه گذاشت. هیچ‌وقت اشک‌ریختنِ بابا را آن‌طور تکان‌دهنده ندیده بودم، سال‌ها بود ندیده بودم. حالا نه فرخ هست و نه رضا، و بابا هر چند کمتر سراغِ خاطراتش از جنگ می‌رود، اما توی همان اندک‌خاطرات هم، اسمِ رضا اگر بیاید بغض می‌کند و اسمِ فرخ اگر، سکوت! این عکس برای من بیشتر از آن که مفهومِ عروسی و جشن و شادی داشته باشد، ارجاعی به جنگ است، ارجاعی تلخ و گزنده. ارجاعی به غیبت‌ها، به فقدان.

 

این نوشته برای اولین بار در فیسبوک نویسنده (امین علی اکبری) منتشر شده است.

برچسب ها: دهه 1360, جنگ

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی