نامه هفتم

 

75008b4f6ee27f8d833d8a4c844cf6d7

نوشته نفیسه آزاد

 

موهایم بلند شده‌‌اند، این البته برایت خبر جدیدی نیست، خبر جدید این است که امروز بعد از دو ماه و نیم با موهای باز از خانه بیرون آمدم. موهایم ضخیم و پرپشت است و تاب‌دار. هوا که گرم می‌شود مثل یک پتوی کلفت دور گردنم می‌پیچند طوری‌که حس می‌کنم خفه‌ام می‌کنند، برای همین همیشه تابستان‌ها وسوسه می‌شوم که موهایم را کوتاه کنم.
سال‌های سال موهایم را کوتاه کوتاه نگه می‌داشتم، انگار که مهر شخصیتم باشد. اولین بار بعد از سال‌ها پنج سال پیش تصمیم گرفتم موهایم را بگذارم تا بلند شوند. ایران نبودم، برای مرتب کردن موهایم پیش یک دختر اوکراینی می‌رفتم، یک بار به من گفت چرا اینقدر با موهایت می‌جنگی؟ از آرایشگاه که بیرون آمدم فکر کردم با موهایم صلح کنم و بگذارم روی سرم بلند شوند و دور گردنم بپیچند و روی شانه‌هایم بریزند و با خودم قرار گذاشتم که هیچ وقت جمعشان نکنم، بگذارم از هر طرف که می‌خواهند بروند و زندگی کنند. این تابستان ولی نتوانستم، گرم بود و کلافه می‌شدم، برای همین آنها را جمع می‌کردم و با یک کش محکم بالا می‌بستم، برای همین شاید بیشتر از هر تابستان دیگری به فکر کوتاه کردنشان افتاده بودم.
اما امروز که شانه‌شان کردم و دوباره توی آینه موج‌هایشان را نگاهشان کردم یاد جمله دختر اوکراینی افتادم و یاد صلحی با خودم که نشانه‌اش شد بلند شدن موها. حالا موهای بلندم مرا هر بار به یاد آشتی با خودم می‌اندازد، همینطور که آنها در این چند سال سانت به سانت بلند شدند، من هم انگار به زنی که درونم بود نزدیک‌تر شدم، زنی که با او سر آشتی نداشتم و دائم برایش خط و نشان می‌کشیدم.
در این چند سال با چیزهای مختلفی در خودم به صلح رسیدم، خیلی از جنگ‌ها هم هنوز پابرجاست. اگر یک روز ایده‌ام این بود که «باید» موهایم کوتاه باشد، یا حتما موی کوتاه قشنگ‌تر است، امروز احساس می‌کنم با موهایم چه کوتاه و چه بلند خوشحالم. برای همین «مو» دیگر مسئله زندگیم نیست. همانطور که کم کم نرسیدن نامه‌هایم به تو دیگر زجر روزهای اول را ندارد. وقتی می‌نویسم می‌دانم که نمی‌رسند و هم‌زمان می‌دانم که پستشان خواهم کرد. عصبی یا غمگین نمی‌شوم؟ معلوم است که می‌شوم. اما هر بار که نامه‌های برگشت‌ خورده را از پشت در برمی‌دارم فکر می‌کنم که شاید نامه بعدی جوابی باشد که تو نوشته باشی. با نوشتن برای تو خوشحال می‌شوم و جالب است که نرسیدن نامه‌ها این شادی را از من نگرفته.
امروز با لذت خودم را در شیشه مغازه‌ها، آینه تاکسی‌ها و حتی مانیتور لپ‌تاپ نگاه کردم و به موهای بلندم لبخند زدم. فکر کردم یک تابستان گرم و طولانی دیگر را هم با هم گذراندیم؛ آنها بلند شدند، من بزرگ.

 

این نوشته برای اولین بار در صفحه فیسبوک نویسنده منتشر شده است.

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی