وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

 

La Tomba delle Danzatrici

 

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده وبلاگی گروهی است که ده نویسنده‌‌ی ثابت زن دارد و یک نویسنده‌‌ی مهمان مرد. هر هفته‌‌ی وبلاگ درباره‌‌ی یک موضوع یا پرونده‌‌ی به خصوص است که در آن نویسنده‌‌ها با نام قسمت‌‌های مختلف یک شبانه روز (و نه با اسم حقیقی خودشان) درباره‌‌ی آن موضوع خاص مطلب می‌‌نویسند. "سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب و بامداد" کنار هم یک شبانه روز را می‌سازند و نویسنده‌‌ی مهمان با نام مستعار یا حقیقی خودش نظرش را آخر از همه بیان می‌‌کند. در زیر قسمت‌‌هایی از این وبلاگ را با هم می‌‌خوانیم.

 

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنت و مدرنیته

29 ژوئیه 2016 

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نیمه‌شب

ایستاده بودیم سر خیابان فرحزاد تاکسی بگیریم تا خانه. از بازار میوه و تره‌بار خرید کرده بودم. هر دو دستم پر بود، بچه‌ی کوچک هم همراهم. خواهر بزرگتر همسرم هم که مهمانمان بود چند تا از پلاستیک‌های خرید را دستش گرفته بود، گفت: «زنگ بزن با ماشین بیاد دنبالمون.» گفتم: «نه، تازه از سر کار برگشته، من توی خونه بودم، ایراد از منه که رانندگی نمی‌کنم.» تابستان بود، و گرم. تا ماشینی راضی شود بدون شنیدن دربست ما را به خانه برساند خیلی طول کشید. بچه نق می‌زد. خودم بی‌حوصله شده بودم. اما نمی‌خواستم زنگ بزنم همسرم با ماشین بیاید دنبالمان. چرا؟ چون فکر می‌کردم اگر استقلال می‌خواهم همه‌جا باید مستقل باشم نه هرکجا خسته شدم زنی سنتی باشم که مردش را خبر می‌‌کند. در همان زمان انتظار برای تاکسی و دلیل آوردن برای مهمان، داشتم فکر می‌کردم چه فرقی دارم با زن فداکاری که همه کار را خودش می‌کند. مادرم زن مستقلی بود. بیرون خانه کار می‌کرد. صبح به صبح یک ساعتی زودتر از همه بیدار می‌شد صبحانه‌ی ما را آماده کند. شبها هم دیرتر می‌خوابید نهار فردا را بپزد. عصرش هم خسته برگشته بود از سر کار مدام در خانه می‌چرخید که همه‌چیز مرتب و تمیز باشد. افتخارش هم این بود که همه می‌گویند خانه‌ات اصلا شبیه خانه‌ی یک زن کارمند نیست. من مثل مادرم نبودم. بچه که دنیا آمد نشستم خانه چند سالی. می‌دانستم توان چند شغله بودن، مادری کردن و شغل بیرون، را ندارم. یک ساله که بود خانه‌ی یکی از همکلاسی‌های قدیمی دعوت بودیم. تا شنید من سر کار نمی‌روم بدون هیچ ملاحظه‌ای گفت: «سنتی شدی. یعنی اینهمه درس خوندی آخرش کهنه بچه بشوری؟» عمدا جمله‌ای کلیشه را تکرار کرد. گیج بودم. در خانه بودن سنتی‌ست یا مادر بودن؟ تعریف اینها هنوز هم خیلی برایم روشن نیست. چند وقت پیش وقتی زن و شوهری جوان مهمانمان بودند، مرد در جواب به اینکه چرا به زنت می‌گویی برایت چای درست کند وقتی خودت می‌توانی، گفت: «چون درسته که هر دو بیرون خونه کار می‌کنیم ولی کار من سخت‌تره و حقوقم هم بیشتر.» گفتم: «یعنی اگه بیکار بشی یه روزگاری، همه‌ی کارهای خونه رو تو می‌کنی؟» گفت: «خب نه، من که بلد نیستم.» و این وسط عکس‌العمل زن برایم عجیب بود که با وجود داشتن ادعای مدرن بودن استدلال‌های مردش را می‌پذیرفت، زنی که کودکش را برای از دست ندادن کار خیلی زود گذاشته بود مهدکودک. انگار هر کسی زن سنتی و زن مدرن را برحسب نیاز خودش تعریف می‌کند. یعنی وقتی می‌خواهند فحشت بدهند می‌گویند سنتی، بالا بخواهند ببرندت می‌گویند مدرن. (برعکسش هم هست البته، سنتی که ارزش باشد مدرن می‌شود فحش.)

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنتی یا مدرن بودن، تا خودمان را پیدا کنیم، چند نسلی طول می‌کشد گویا. سیگار می‌کشیم و لاابالی‌گری می‌کنیم گاهی که مدرن صدایمان بزنند، بچه‌هایمان را در همان نوزادی پرت می‌کنیم گوشه‌ای که سر کار برویم مبادا سنتی بیانگارندمان، چند برابر یک مرد در محل کار به خودمان زحمت می‌دهیم که تعریف سنتی از زن را بشکنیم و در خانه هم می‌دویم که به سنت‌ها احترام گذاشته باشیم. ما که هنوز می‌خندیم بین خودمان وقتی روی یخچال خانه‌ی دوستمان تقسیم وظایف خانه بین مرد و زن نوشته شده، هر کدام هم تیک می‌زنند وقتی انجامش دادند.

 

 

 

زندگی معمولی آقای ”سین” و خانم ”کاف”

6 اوت 2016 

«همسر بیگانه من»

بعد از ظهر

‎‎از ازدواج آقای ”سین” و خانم ”کاف”، بیست و پنج سال و شش ماه بود که می‌گذشت.

‎آقای ”سین” هر روز صبح از خواب بلند می شد، کتری را از پارچ آب کنار گاز پر می‌کرد، تفاله‌های از شب پیش مانده قوری را داخل سبد پلاستیکی داخل سینک می‌ریخت و قوری گل سرخی خانم ”کاف” را زیر آب می‌گرفت و دو قاشق از چای  لاهیجان و هل، توی قوری می ریخت و در فاصله دم کشیدن چای صورتش را می‌شست و موهایش را شانه می‌زد و همان طور که چای تازه دم‌کشیده‌اش را سر می‌کشید، زیپ شلوارش را هم بالا می‌کشید و قبل از رفتن به خانم ”کاف” که در خوابی عمیق بود نگاهی می‌انداخت و ظرف غذایش را برمی‌داشت و به اداره‌اش می‌رفت.

‎و خانم ”کاف” هر روز صبح به ملافه‌ها دست می‌کشید، به جای خالی آقای ”سین”، و به بالش آقای ”سین” دست می‌کشید و صورتش را روی بالش آقای ”سین” می‌گذاشت و با بالش آقای ”سین” باز به خواب می‌رفت تا ساعت ده که از خواب بلند می‌شد و چایی را که آقای ”‌سین” دم کرده بود، همان طور یخ سر می‌کشید و جلوی تلویزیون برنامه همیشگی آشپزی‌اش را نگاه می‌کرد و روی برگه کوچکی مواد لازم برای مرغ پرتقالی را یادداشت می‌کرد: ذرت یک قاشق غذاخوری، پرتقال سه‌چهارم لیوان، و دور پوست پرتقال رنده‌ شده را خط می‌کشید و چادر سیاهش را سر می‌کرد و کیف پولش را برمی‌داشت و مثل همیشه از کشوی اول کابینت خرجی هرروزه ای را که آقای  سین” برایش گذاشته بود را برمی‌داشت و قبل از اینکه لای بقیه اسکناس‌ها بگذارد به عکس سه در چهار خودش و آقای ”سین” داخل کیفش نگاهی می‌انداخت و ساک چرخ‌دارش را برمی‌داشت و می‌رفت.

‎خانم ”کاف”، پرتقال و سبزی خوردن می‌خرید و همه را داخل ساک چرخ‌دارش می‌انداخت و تا خانه می‌کشید و سر راه با مغازه‌دارها سلام و علیک می‌کرد و ساک چرخ‌دارش را می‌کشید و می‌رفت.

خانم ”کاف”، مرغ با سس پرتقال‌اش را که آماده می‌کرد با خودش آواز می‌خواند و گهگاهی بشکن می‌زد و موهای پرپشت جوگندمی‌اش را پشت گوش‌هایش می‌گذاشت و با حسرت به بچه‌هایی که در کوچه فوتبال بازی می‌کردند نگاه می‌کرد. خانم ”کاف”  هیچ وقت بچه نداشت.

آقای ”سین” همیشه ساعت نهار در اداره که از کار فارغ می‌شد به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و همیشه با همان دیالوگ های همیشگی: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و همیشه: سلام، خوبی ؟ منم خوبم … و این چرخه بیست و پنج سال و شش ماه بود که ادامه داشت و هر روز به وقت نهار این آقای ”سین” بود که به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و کلمات همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و بعد که آقای ”سین” گوشی را قطع می‌کرد مثل همیشه در اتاق‌اش را باز می‌کرد تا بوی قرمه سبزی‌اش به صورت ارباب رجوع‌هایش بخورد، قرمه سبزی‌ای که خانم ”کاف” حتما دیروز برایش پخته بود و حتما طرز تهیه‌اش را قبل‌ترها از برنامه‌های آشپزی یادداشت کرده بود و حتما با چرخ دستی‌اش برای خرید لیموی عمانی به نزدیکترین مغازه محله‌شان رفته بود.

آقای ”سین”، هر روز ساعت هفت از سرویس اداره پیاده می‌شد و درحالیکه ساک غذایش دستش بود، زنگ در را می‌زد و وارد خانه می‌شد و هر روز خانم ”کاف” همان جمله همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی ؟ منم خوبم… ‎و آقای ”سین” جلوی تلویزیون می‌نشست به اخبار هر روزه‌اش نگاه می‌کرد و خانم ” کاف” به گربه‌های حیاط‌اش غذا می‌داد و دستی به سر و روی‌شان می کشید.

و هرشب ساعت نه، آقای ”سین” و خانم ”کاف” غذایشان را در سکوت می‌خوردند، و آقای ”سین”  اولین خمیازه‌اش را بعد از آخرین لقمه‌اش می‌کشید و به رختخواب می‌رفت و خانم ”کاف” ظرف‌ها را می‌شست و غذای آقای ”سین” را در ظرفش می‌ریخت  و هر شب بعد از اینکه تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، کنار آقای ”سین” که در خواب عمیق‌اش بود دراز می‌کشید.

 

 

دخترکم

29 اوت 2016 

«حدود آزادی کودکان»

عصر

دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد.

روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد.

هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود.

آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»

 

منبع: وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده   وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده وبلاگی گروهی است که ده نویسنده¬ی ثابت زن دارد و یک نویسنده¬ی مهمان مرد. هر هفته¬ی وبلاگ درباره¬ی یک موضوع یا پرونده¬ی به خصوص است که در آن نویسنده¬ها با نام قسمت¬های مختلف یک شبانه روز (و نه با اسم حقیقی خودشان) درباره¬ی آن موضوع خاص مطلب می¬نویسند. "سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب و بامداد" کنار هم یک شبانه روز را می‌سازند و نویسنده¬ی مهمان با نام مستعار یا حقیقی خودش نظرش را آخر از همه بیان می¬کند. در زیر قسمت¬هایی از این وبلاگ را با هم می¬خوانیم.   دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنت و مدرنیته 29 ژوئیه 2016  «تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»   نیمه‌شب   ایستاده بودیم سر خیابان فرحزاد تاکسی بگیریم تا خانه. از بازار میوه و تره‌بار خرید کرده بودم. هر دو دستم پر بود، بچه‌ی کوچک هم همراهم. خواهر بزرگتر همسرم هم که مهمانمان بود چند تا از پلاستیک‌های خرید را دستش گرفته بود، گفت: «زنگ بزن با ماشین بیاد دنبالمون.» گفتم: «نه، تازه از سر کار برگشته، من توی خونه بودم، ایراد از منه که رانندگی نمی‌کنم.» تابستان بود، و گرم. تا ماشینی راضی شود بدون شنیدن دربست ما را به خانه برساند خیلی طول کشید. بچه نق می‌زد. خودم بی‌حوصله شده بودم. اما نمی‌خواستم زنگ بزنم همسرم با ماشین بیاید دنبالمان. چرا؟ چون فکر می‌کردم اگر استقلال می‌خواهم همه‌جا باید مستقل باشم نه هرکجا خسته شدم زنی سنتی باشم که مردش را خبر می‌‌کند. در همان زمان انتظار برای تاکسی و دلیل آوردن برای مهمان، داشتم فکر می‌کردم چه فرقی دارم با زن فداکاری که همه کار را خودش می‌کند. مادرم زن مستقلی بود. بیرون خانه کار می‌کرد. صبح به صبح یک ساعتی زودتر از همه بیدار می‌شد صبحانه‌ی ما را آماده کند. شبها هم دیرتر می‌خوابید نهار فردا را بپزد. عصرش هم خسته برگشته بود از سر کار مدام در خانه می‌چرخید که همه‌چیز مرتب و تمیز باشد. افتخارش هم این بود که همه می‌گویند خانه‌ات اصلا شبیه خانه‌ی یک زن کارمند نیست. من مثل مادرم نبودم. بچه که دنیا آمد نشستم خانه چند سالی. می‌دانستم توان چند شغله بودن، مادری کردن و شغل بیرون، را ندارم. یک ساله که بود خانه‌ی یکی از همکلاسی‌های قدیمی دعوت بودیم. تا شنید من سر کار نمی‌روم بدون هیچ ملاحظه‌ای گفت: «سنتی شدی. یعنی اینهمه درس خوندی آخرش کهنه بچه بشوری؟» عمدا جمله‌ای کلیشه را تکرار کرد. گیج بودم. در خانه بودن سنتی‌ست یا مادر بودن؟ تعریف اینها هنوز هم خیلی برایم روشن نیست. چند وقت پیش وقتی زن و شوهری جوان مهمانمان بودند، مرد در جواب به اینکه چرا به زنت می‌گویی برایت چای درست کند وقتی خودت می‌توانی، گفت: «چون درسته که هر دو بیرون خونه کار می‌کنیم ولی کار من سخت‌تره و حقوقم هم بیشتر.» گفتم: «یعنی اگه بیکار بشی یه روزگاری، همه‌ی کارهای خونه رو تو می‌کنی؟» گفت: «خب نه، من که بلد نیستم.» و این وسط عکس‌العمل زن برایم عجیب بود که با وجود داشتن ادعای مدرن بودن استدلال‌های مردش را می‌پذیرفت، زنی که کودکش را برای از دست ندادن کار خیلی زود گذاشته بود مهدکودک. انگار هر کسی زن سنتی و زن مدرن را برحسب نیاز خودش تعریف می‌کند. یعنی وقتی می‌خواهند فحشت بدهند می‌گویند سنتی، بالا بخواهند ببرندت می‌گویند مدرن. (برعکسش هم هست البته، سنتی که ارزش باشد مدرن می‌شود فحش.) دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنتی یا مدرن بودن، تا خودمان را پیدا کنیم، چند نسلی طول می‌کشد گویا. سیگار می‌کشیم و لاابالی‌گری می‌کنیم گاهی که مدرن صدایمان بزنند، بچه‌هایمان را در همان نوزادی پرت می‌کنیم گوشه‌ای که سر کار برویم مبادا سنتی بیانگارندمان، چند برابر یک مرد در محل کار به خودمان زحمت می‌دهیم که تعریف سنتی از زن را بشکنیم و در خانه هم می‌دویم که به سنت‌ها احترام گذاشته باشیم. ما که هنوز می‌خندیم بین خودمان وقتی روی یخچال خانه‌ی دوستمان تقسیم وظایف خانه بین مرد و زن نوشته شده، هر کدام هم تیک می‌زنند وقتی انجامش دادند.       زندگی معمولی آقای ”سین” و خانم ”کاف” 6 اوت 2016  «همسر بیگانه من»   بعد از ظهر   ‎‎از ازدواج آقای ”سین” و خانم ”کاف”، بیست و پنج سال و شش ماه بود که می‌گذشت. ‎آقای ”سین” هر روز صبح از خواب بلند می شد، کتری را از پارچ آب کنار گاز پر می‌کرد، تفاله‌های از شب پیش مانده قوری را داخل سبد پلاستیکی داخل سینک می‌ریخت و قوری گل سرخی خانم ”کاف” را زیر آب می‌گرفت و دو قاشق از چای  لاهیجان و هل، توی قوری می ریخت و در فاصله دم کشیدن چای صورتش را می‌شست و موهایش را شانه می‌زد و همان طور که چای تازه دم‌کشیده‌اش را سر می‌کشید، زیپ شلوارش را هم بالا می‌کشید و قبل از رفتن به خانم ”کاف” که در خوابی عمیق بود نگاهی می‌انداخت و ظرف غذایش را برمی‌داشت و به اداره‌اش می‌رفت. ‎و خانم ”کاف” هر روز صبح به ملافه‌ها دست می‌کشید، به جای خالی آقای ”سین”، و به بالش آقای ”سین” دست می‌کشید و صورتش را روی بالش آقای ”سین” می‌گذاشت و با بالش آقای ”سین” باز به خواب می‌رفت تا ساعت ده که از خواب بلند می‌شد و چایی را که آقای ”‌سین” دم کرده بود، همان طور یخ سر می‌کشید و جلوی تلویزیون برنامه همیشگی آشپزی‌اش را نگاه می‌کرد و روی برگه کوچکی مواد لازم برای مرغ پرتقالی را یادداشت می‌کرد: ذرت یک قاشق غذاخوری، پرتقال سه‌چهارم لیوان، و دور پوست پرتقال رنده‌ شده را خط می‌کشید و چادر سیاهش را سر می‌کرد و کیف پولش را برمی‌داشت و مثل همیشه از کشوی اول کابینت خرجی هرروزه ای را که آقای  سین” برایش گذاشته بود را برمی‌داشت و قبل از اینکه لای بقیه اسکناس‌ها بگذارد به عکس سه در چهار خودش و آقای ”سین” داخل کیفش نگاهی می‌انداخت و ساک چرخ‌دارش را برمی‌داشت و می‌رفت.   ‎خانم ”کاف”، پرتقال و سبزی خوردن می‌خرید و همه را داخل ساک چرخ‌دارش می‌انداخت و تا خانه می‌کشید و سر راه با مغازه‌دارها سلام و علیک می‌کرد و ساک چرخ‌دارش را می‌کشید و می‌رفت. خانم ”کاف”، مرغ با سس پرتقال‌اش را که آماده می‌کرد با خودش آواز می‌خواند و گهگاهی بشکن می‌زد و موهای پرپشت جوگندمی‌اش را پشت گوش‌هایش می‌گذاشت و با حسرت به بچه‌هایی که در کوچه فوتبال بازی می‌کردند نگاه می‌کرد. خانم ”کاف”  هیچ وقت بچه نداشت. آقای ”سین” همیشه ساعت نهار در اداره که از کار فارغ می‌شد به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و همیشه با همان دیالوگ های همیشگی: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و همیشه: سلام، خوبی ؟ منم خوبم … و این چرخه بیست و پنج سال و شش ماه بود که ادامه داشت و هر روز به وقت نهار این آقای ”سین” بود که به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و کلمات همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و بعد که آقای ”سین” گوشی را قطع می‌کرد مثل همیشه در اتاق‌اش را باز می‌کرد تا بوی قرمه سبزی‌اش به صورت ارباب رجوع‌هایش بخورد، قرمه سبزی‌ای که خانم ”کاف” حتما دیروز برایش پخته بود و حتما طرز تهیه‌اش را قبل‌ترها از برنامه‌های آشپزی یادداشت کرده بود و حتما با چرخ دستی‌اش برای خرید لیموی عمانی به نزدیکترین مغازه محله‌شان رفته بود. آقای ”سین”، هر روز ساعت هفت از سرویس اداره پیاده می‌شد و درحالیکه ساک غذایش دستش بود، زنگ در را می‌زد و وارد خانه می‌شد و هر روز خانم ”کاف” همان جمله همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی ؟ منم خوبم… ‎و آقای ”سین” جلوی تلویزیون می‌نشست به اخبار هر روزه‌اش نگاه می‌کرد و خانم ” کاف” به گربه‌های حیاط‌اش غذا می‌داد و دستی به سر و روی‌شان می کشید. و هرشب ساعت نه، آقای ”سین” و خانم ”کاف” غذایشان را در سکوت می‌خوردند، و آقای ”سین”  اولین خمیازه‌اش را بعد از آخرین لقمه‌اش می‌کشید و به رختخواب می‌رفت و خانم ”کاف” ظرف‌ها را می‌شست و غذای آقای ”سین” را در ظرفش می‌ریخت  و هر شب بعد از اینکه تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، کنار آقای ”سین” که در خواب عمیق‌اش بود دراز می‌کشید.   دخترکم 29 اوت 2016  «حدود آزادی کودکان»   عصر   دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد. روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد. هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود. آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی