در گفتگو با خانم ع.س، 33 ساله، دانشجوی سابق دانشگاه های چمران اهواز و تهران

یک سالی است که با مجله‌ی "روایت" همکاری می‌کنم. در این مدت تلاش و تمرکزم را بر روی گفتگو کردن با آدم‌هایی گذاشته‌ام که بنا بر دلایل مختلف صدایشان در بخش روایت‌های اوّل شخصِ مجله شنیده نمی‌شود. در شماره‌ی پنجم که شماره‌ای ویژه‌ی "دانشگاه" بود، بنا بر پیوندهای شخصی‌ام با "زندگی در خوابگاه"، پای حرف‌های هفت دانشجوی خوابگاهی نشستم و از چند و چون زندگی‌هایشان پرسیدم. یکی از روایت‌ها را در زیر می‌خوانید:

 

وارد اتاق که شدیم آذر گفت: «این میله‌ها را هم گذاشته‌اند که آدم نتواند خودکشی کند.» میله‌های زمخت و فلزی پنجره‌های اتاقی فرسوده در ساختمانی که قبلاً پادگان بوده و حوالی سال‌های 1345 ساخته شده است؛ ساختمانی با راهروهای تاریک در حمام‌های بدون در که صرفاً با یک پرده پوشیده شده‌اند؛ انگار همه چیز برای خودکشی فراهم بود الاّ پنجره‌ها، فقط آن میله‌های فلزی مانع می‌شدند. گرمای 50 درجه‌ی اهواز و آن دیوار‌ها که از ترس فروریختن می‌ترسیدی بهشان دست بزنی، غیر بهداشتی‌ترین محیطی که می‌توانی تصور کنی برای دانشجوهای علوم پزشکی...

 رشته‌ام را که دوست نداشتم عوض کردم و این بار ورودی سال 1380 بودم، خوابگاه‌ جدیدم در اهواز به مراتب خیلی بهتر بود. این دوره، دوره‌ی ارتباطات گسترده‌ام با عالم و آدم بود، دوره‌ی ورزش کردن و فیلم دیدن و بحث کردن، روزهایی بود که هسته‌ی اصلی شیوه‌ی نگاه کردنم به دنیا داشت شکل می‌گرفت بر خلاف سال‌های 1377 که دوره‌ی خواب و کتاب بود. 

وای! وقتی فکرش را می‌کنم... من 10 سال از زندگی‌ام را توی خوابگاه بوده‌ام و به جرئت این 10 سال از زندگی‌ام را گم کرده‌ام.  انگار دوست دارم آن دوره را فراموش کنم، به خصوص آن‌که دوستی‌هایی که توی آن دوره هم شکل گرفت اغلب بیرون از ساختارهای دانشگاه و خوابگاه اتفاق می‌افتاد، روابط پیچیده‌ی دانشجویی بود و تا امروز هم ادامه پیدا کرد، توی گروه هم پسر داشتیم، هم دختر؛ این بود که مختص خوابگاه نبود و من به نوعی دوست دارم آن‌ها را ماجرای خوابگاه جدا کنم. دوره‌ای بود که خیلی فشارها را تحمل می‌کردیم، برای کشیدن یک نخ سیگار همه‌ی درز در و پنجره‌ها را می‌پوشاندیم و دست آخر هر روز محاکمه می‌شدیم، سیگار برایشان فقط سیگار نبود و هزارتا چیز دیگر هم به تو می‌چسباند.

کل سیستم بر اساس تحقیر و کنترل بود. بچه‌ها خودشان همدیگر را کنترل می‌کردند. بیچاره کسی که تلفن-هایش زیاد یا طولانی می‌شد، ساعت‌ها بر سر این جور چیزها بحث بود. سرگردان بودیم. طرف می‌آمد برای خوردن یک چای و 4 ساعت می‌نشست به حرف زدن. حرف، حرف می‌آورد و زندگی‌ات سرگردان این سرگردانی‌ها بود. من هیچ وقت توی خوابگاه حتی کلمه هم درس نخواندم. نمی‌توانستم. برای امتحان ها حتماً دو هفته می‌رفتم خانه و آن‌جا درس می‌خواندم. نمی‌شد تمرکز کرد، همان پیج کردن‌های مدام به بهانه‌ی ورود یک مرد تعمیرکار به ساختمان‌ها: «یا الله، یا الله، یا الله»، صدای به هم خوردن درها، اگر نزدیک آشپزخانه بودی صدای آشپزخانه که در روزهای تعطیل به اوج خودش می‌رسید.

سال 1387 که ترم آخر ارشد بودم دیگر طاقتم تمام شده بود. تا آخرین لحظه‌ای که می‌شد توی خیابان می‌ماندم و فقط برای خواب برمی‌گشتم خوابگاه. با این که هم اتاقی‌ها دوستانم بودند اما دیگر توان تحمل دیگری و توی جمع بودن را نداشتم. فکر می کنم این زندگی یک سن و سالی دارد. دو سال اول جوانیت را می‌توانی اما  برای بچه‌های ارشد و دکتری خوابگاه کشنده است. آن هم با این حجم دانشجو که اتاق دانشجوی ارشد 4 نفره یا حتی 6 نفره است. 

با این وجود هیچ وقت نتوانستم به شکل مطلق بگویم که خوابگاه خوب است یا بد؟ آن‌جایی که پای روابط انسانی و دور از حاشیه‌های سازمانی و نظارتی در میان است، جایی که خوابگاه یک نهاد نیست بلکه جایی است برای جمع شدن یک سری آدم هم سن، انصافاً هیچ فضای دیگری هیچ وقت این‌قدر برای ما نبوده است. همین تعامل فرهنگی و دیدن دیگری به شکل طولانی مدت. زیر سئوال رفتن خیلی از کلیشه‌ها، قضاوت‌ها و پیش فرض‌های قومیتی و زبانی.جایی که یاد می‌گیری دیگری ضرورتاً غول نیست و شر نیست. نوعی تمرین دموکراسی است اما آن جایی که هیچ فضای خصوصی برای تو نمی‌گذارد خیلی فشارهای روانی برای آدم دارد. جایی نیست برای درس خواندن و کار علمی کردن. خوابگاه در این‌ کارکردهایش شکست خورده است اما یک چیزهای مازادی دارد. آدم به یک ارزیابی درستی از خودش و دیگران می رسد. اینکه تو چه کسی هستی، کجا ایستاده‌ای و در مقایسه با دیگری در چه وضعیتی قرار داری؟

 

*این مطلب، تکه‌ای است از گزارش "هشت روایت از خوابگاه دانشجویی" در مجله‌ی روایت، شماره‌ی پنجم(ویژه‌ی دانشگاه) که در پاییز 1394 منتشر شده است.

برچسب ها: دهه 1370, دهه 1380

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی