افتادم تهِ مصاحبه!

سال های 1380 - 1379 همسرم "مهوش کیان‌ارثی" گفتگوهایی را در روزنامه های همبستگی، یاس نو، ایران و همشهری منتشر کرد با مردم کوچه و بازار؛ و اغلب با آدم های پیادرو نشین. خصوصیت اصلی این گفتگوها پایبندی زیاد به کلام و نحو و گویش – و نیز ثبت رفتار - مصاحبه شونده بود؛ و تا حدودی هم انعکاس دادن جغرافیا و حواشی و شرایط مصاحبه. روایت خُرد زندگی ایرانی ما بخش مهمی از خصال و خصوصیات خود را از این نحوه حضورها و بروز این ذهن و زبان­ها می­گیرد.

گفتگویی از آن میان را می­خوانید.

پیروز کلانتری

 

افتادم تهِ مصاحبه

مهوش کیان‌ارثی

فصل رسيدن گردو، او را يكي دوباري مي‌بينم كه با هيكل كوچكش در پياده‌رو نشسته، با وزنه‌اي جلويش و كنار آن يك نايلون سياه با ده‌تايي گردو چيده شده در آن. دهانه نايلون لوله شده تا گردوها بهتر ديده شوند. دقيقه به دقيقه همان ده گردو را در نايلون سياه بالا و پايين مي‌كند. با چنان وسواسي اين كار را انجام مي‌دهد كه گويي مطمئن است وقتي گردوي پاييني را بالا ببرد، حتماً نظر مردم را مي‌گيرد و مشتريش مي‌شوند. اما عابران نه تنها گردويي از او نمي‌خرند، بلكه يكي از آنها كه من را مشغول حرف زدن با او مي‌بيند به اعتراض مي‌گويد: «خانم! بيكاري؟ اينا بچه‌هاي خانواده‌هايي هستند كه بدون هيچ فكر و مسئوليتي بچه درست مي‌كنند. ول كنيد. حوصله داريد؟» اما اين عابر حتي نمي‌تواند حدس بزند كه ذهن اين پسر چهار، پنج ساله در چه دنياي پيچيده‌اي از تخيلات به هم بافته سير مي‌كند و با تمام خيال‌پردازي‌هايش، چه خوب مي‌تواند خودش را به «كوچه علي‌چپ» بزند و گفتگو را «زابه‌راه» كند!

چند سالته؟

هفت سال! (تعجب مي‌كنم. اصلاً به جثه‌اش نمي‌آيد. دوباره مي‌پرسم. اين دفعه دو، سه انگشت اين دست و دو انگشت دست ديگرش را باز مي‌كند). اين‌قدر.

كي هفت‌ سالت تمام شد؟

نمي‌دونم. (به وزنه‌اي كه جلويش گذاشته اشاره مي‌كند) من روي اين برم، 25 كيلوام.

چند وقته با وزنه كار مي‌كني؟

اوو، خيلي وقت مي‌شه! ده ماه مي‌شه. (براي سن كمي كه دارد بايد هم ده ماه به نظرش زماني بسيار طولاني بيايد)

مدرسه نمي‌ري؟

نه.

چرا؟

نمي‌دونم.

از بابا، مامانت نمي‌پرسي؟

بابام مي‌گه اين مدرسه‌ها حالا تورو نمي‌گيرن. خودمون دوست داريم بريم مدرسه باسواد بشيم، دكتر و اينا بشيم.

مطمئني هفت سالته؟ اشتباه نمي‌كني؟

نه، يه داداش دارم از من بزرگتره.

چند سال بزرگتره؟

داداشم، اين‌قدر. (باز تعدادي از انگشتانش را باز مي‌كند؛ روي هم هشت تا).

چرا با انگشت نشون مي‌دي؟

آخه ما سواد نداريم.

چند تا خواهر و برادر داري؟

يه دونه خواهر دارم، يه دونه برادر. خواهرم كوچيكه.

خواهرت چند سالشه؟

نمي‌دونم.

خيلي كوچيكه؟

(دستش را به فاصله نيم متر از زمين مي‌گيرد).

اين‌قدر.

خواهرت حرف مي‌زنه؟

آره، راه هم مي‌تونه بره.

پس سه، چهار ساله است؟

نمي‌دونم.

برادرت مدرسه مي‌ره؟

نه.

اصلاً مدرسه نرفته؟

(با سر اشاره مي‌كند). نه.

برادرت چكار مي‌كنه؟

(به وزنه اشاره مي‌كند). اون هم از اين داره. (نقطه‌اي پايين‌تر از جايي را كه نشسته، نشان مي‌دهد). پيش اون بانك. پايين‌تر از اينجا مي‌شينه. اون‌ور خيابون. بعدازظهر مي‌رم خونه.

صبح از چه ساعتي اينجا هستي؟

30/9. همين الان آمدم.

تا چه ساعتي هستي؟

تا بعدازظهر.

بابات هم اينجاست؟

آره.

چكار مي‌كنه؟

(به بالاي كوچه اشاره مي‌كند). اون بالا گردو مي‌فروشه.

براي وزن كردن چقدر مي‌گيري؟

هرچي دوست داشته باشن.

بالاخره چقدر پول مي‌دن؟

پنج تومن، ده تومن.

مردم همين‌طوري به تو كمك نمي‌كنن؟

نه.

يعني وقتي رد مي‌شن به تو پول نمي‌دن؟

نه. وقتي وزن مي‌كنن پول مي‌دن. (نمي‌دانم معني صدقه را مي‌داند يا نه. ولي در همان حالي كه چهارزانو روي زمين نشسته، با نگاه كودكانه‌اش كه پر از اعتماد به نفس است نشان مي‌دهد كه صدقه قبول نمي‌كند).

روزي چقدر پول درمي‌آري؟

چهارصد تومن با بعدازظهر.

چهارصد تومن كمتر و بیشتر نمي‌شه؟

نه. هر روز چهارصد تومن جمع كنم چقدر مي‌شه؟

ده‌هزار تومن. جمعه هم مي‌آيي؟

كي، من؟ نه. (از او تا حالا هر سوالي كه مي‌پرسم، قبل از جواب دادن تا ترديد مي‌گويد: من؟ انگار غير از او چند بچه ديگر هم آنجا نشسته‌اند و او نمي‌داند كه از كدام بچه سوال مي‌كنم. دوباره ياد درآمد ماهانه‌اش مي‌افتد) .ده‌هزار تومن مي‌شه؟

اگر روزي چهارصد تومن دربياري و جمعه‌ها هم بيايي، ده‌هزار تومن مي‌شه. عصر مي‌ري خونه چكار مي‌كني؟

مي‌رم نون مي‌خورم، مي‌رم دم خونه مي‌شينم.

مي‌شيني چكار مي‌كني؟

وزن مي‌كشم پيش فرهنگسرا.

خونه تون نزديك فرهنگسراست؟

آره اينجاست. (دستش را در جيبش مي‌كند و تكه كاغذي را كه با دقت نايلوني رويش كشيده‌اند درمي‌آورد و به من نشان مي‌دهد. آدرسي روي آن نوشته شده است).

آدرس را كي برايت نوشته؟

بابام نوشته.

چرا؟

گفته اگه گم شدي، اينو بده مردم تورو بيارن خونه! ديروز گم شده بودم. به مردم گفتم. گفتن اينجاست. رفتم با اتوبوس.

راحت پيدا كردي؟

(به جاي جواب دادن، لبانش را كج مي‌كند. لابد يعني تقريباً). من با داداشم گم شده بودم!

داداشت هم بلد نبود؟

نه.

آدرس را به صاحب ماشين نشان دادين؟

به راننده اتوبوس. (گفتۀ من را تصحيح مي‌كند!)

چطور شد گم شديد؟

بابام اينجا اومد. ما ته بازار بوديم.

“ته بازار” چكار مي‌كرديد؟

(به وزنه‌اش اشاره مي‌كند). از اين داشتيم.

وزنه را برده بوديد ته بازار؟

آره.

جاتون را عوض مي‌كنيد؟

نه، گردو مي‌آريم از بازار. با بابام رفته بوديم. بابام رفت ته ديگه ماشين. ما رفتيم ته ديگه ماشين. او ماشين كه ما رو برد، جاي ديگه رفت.

صبح بود يا بعدازظهر؟

صبح. (صبح رفته‌اند بازار گردو بخرند. بعد “ته بازار” با وزنه كار كرده‌اند. بعد “ته اتوبوس” عوضي سوار شده‌اند و صبح گم شده‌اند. خب، مرا هم حسابي “ته مصاحبه” سر كار گذاشته است!)

صبح كجا رفتين كه گم شديد؟

ته جاي ديگه رفتيم! اونجا رو نمي‌دونستيم كجاست. اونجا رفتم چهارصد تومن كار كردم با يه ده تومني.

يعني رفتين كار كردين؟

آره. برادرم زياد كار كرد، چهارصد مونده بود بشه هزار تومن. داداشم چهارصد و دويست تومن كار كرده بود. سه تا دويست تومن. (سعي مي‌كنم خودم را به زمين ميخكوب كنم! با اندام بچگانه و چهره‌اي كه به خاطر حساب كردن پول‌هاي آن روز “ته بازار” سخت به هيجان آمده، فقط مي‌خواهم بازوانم را دور شانه‌هاي نحيفش حلقه كنم و به خودم بفشارمش). نشستيم كار كرديم. عصر آدرسو نشون داديم، اومديم خونه.

برادرت بيشتر پول درمي‌آره يا تو؟

برادرم.

چرا؟

نمي‌دونم. اون بلند مي‌شه مي‌گه مردم بيان رو وزنه‌اش. مردم كه وزن نكنن، چكار كنم؟ داداشم زوري مردم رو مي‌كشه رو وزنه. من هرچي پيدا كنم، مي‌گه به من بده. دو تا كارت تلفن پيدا كردم، مي‌گم چرا بدم؟ كتك‌كاري كردم.

ازت گرفت؟

ندادم. (از جيبش دو تا كارت تلفن درمي‌آورد).

اينا به درد مي‌خوره؟

(دستش را روي گوشش مي‌گذارد). موبايل حرف مي‌زنن. من هرچي پيدا مي‌كنم داداشم مي‌گه مال منه. من شب سه تا پيدا كرده بودم. بابام به عموم زنگ زد.

عموت كجاست؟

تهران. (عابران به ما كه مي‌رسند چند ثانيه‌اي مكث مي‌كنند. كنجكاو مي‌شوند كه من به اين موجود كوچولوي شيرين چه مي‌گويم. چند لحظه‌اي بالاي سر ما مي‌ايستند. لبخندي مي‌زنند، سري تكان مي‌دهند و مي‌روند).

براي ناهار چكار مي‌كني؟

با بابام برنج مي‌خوريم، برنج با گوشت.

كجا ناهار مي‌خوري؟

هيچ كجا. همون‌جا كه نشستيم مي‌خوريم. بعداً مي‌ريم كار مي‌كنيم.

غذا از خونه مي‌آريد؟

آره. ساندويچ از اينجا مي‌خريم.

بيشتر ساندويچ مي‌خوريد يا از خونه غذا مي‌آريد؟

غذا زياد نمي‌آريم. اين‌قدر مي‌آريم، (با كف دستش اندازه‌اي را نشان مي‌دهد).

يه ته ديگ.

خونه مال خودتونه؟

مستأجريم.

چند وقته آنجا هستيد؟

دو روز مي‌شه! از اين جمعه‌ها، دو بار مي‌شه. (براي اين‌كه كمكش كنم كه بهتر جواب بدهد، سوالم را جور ديگري مي‌پرسم).

پارسال تو همين خونه بودين؟

نه، ما اينجا نبوديم. زاهدان بوديم.

اهل كجايي؟

من از زاهدانم.

داداشت هم زاهدان به دنيا آمده؟

آره. همه‌مون زاهداني‌ايم.

خواهرت چي؟ اون اينجا به دنيا آمده؟

اينجا. اون ايرانيه! ايراني مي‌شه. ما زاهداني‌ايم. (مي‌خندم. سعي مي‌كنم در چهره‌ام چيزي را ببيند كه اعتمادش را هرچه بيشتر جلب كند. مي‌خواهم از هرچه در ذهن و قلبش مي‌گذرد به راحتي حرف بزند).

زاهدان هم مال استان سيستان و بلوچستانه. مال ايرانه.

آره، بلوچي هرچي حرف بزني، مي‌دونم. ما كه ايراني نيستيم. اينجا، حرف‌هاي اينارو بلد شديم.

حرف كي را بلد شدي؟

حرف مردمو ديگه.

مگه تو ايراني نيستي؟

نه، زاهداني‌يم! (رضايت مي‌دهم و اين بحث را رها مي‌كنم. فايده‌اي ندارد!)

دوست داري چكاره بشي؟

من؟ دكتر مي‌شدم. مي‌رفتم مدرسه. خوش بهم مي‌گذره تو مدرسه.

از كجا مي‌دوني؟

مي‌دونم. اون پسره كه مي‌ره مدرسه، خوشم مياد كه مي‌ره درس مي‌خونه. اون بزرگ بشه، مي‌ره دكتر مي‌شه. منم برم كه باسواد بشم.

از كجا مي‌دوني اگر تو مدرسه بري، بهت خوش مي‌گذره؟

(حسابي خنده‌اش گرفته است). خودم مي‌دونم ديگه. اون بزرگ بشه، مي‌ره دكتر مي‌شه. براي اون خوشم مي‌آد.

تو هم دوست داري دكتر بشي؟

آره.

هيچ كار ديگه‌اي را دوست نداري؟

نه. (ولي ناگهان چيزي يادش مي‌آيد). يه كار ديگه، معتاد بشم! ماشين درست‌كني.

معتاد شدن مگه كاره؟

آره، صدهزار تومن درست‌كني!

به كي صدهزار تومن مي‌دن؟

همون كه ماشين درست مي‌كنه. پسرعموي من تو زاهدان ماشين درست مي‌كرد. خيلي پول جمع مي‌كرد.

پسرعموت مغازه داشت؟

نه، اون به اندازه خودم بود! رفته بود مدرسه.

اگه رفته بود مدرسه، چطوري ماشين درست مي‌كرد؟

خوب مدرسه رفته بود. من كه سواد ندارم. مادرشون پسرش را مي‌خواست معتاد كنه!

معتاد به كي مي‌گن؟

اينا كه ماشينا رو درست مي‌كنن! پس اينا چرا نمي‌افتن؟ پسرعموم هم سالم بود. نمي‌تونست بيفته! زمين رو پاره مي‌كنن، تا اينجا (اندازه‌اي را با دستش نشان مي‌دهد). ماشين رو ميارن مي‌رن زير، ماشين رو اين‌جوري اين‌جوري (با دستش حركاتي را تند تند نشان مي‌دهد). درست مي‌كنند. كارگر بشم يك كاري بكنم. پول دربيارم، پول يه نون.

پس دوست داري ماشين تعمير كني؟

آره.

پس فقط دكتر شدنو دوست نداري؟

چرا، هر دو تا شو دوست دارم. (به پسر ده، دوازده ساله‌اي كه از پياده‌رو طرف ديگر خيابان رد مي‌شود، اشاره مي‌كند). اون كه رفت دوست منه! (گيجي‌اش به من هم سرايت مي‌كند! يك بچه تا چه حد مي‌تواند در دنياي خيال زندگي كند؟)

نزديك خونه‌تون تا كي با وزنه مي‌شيني؟

تا شب، شب شد مي‌رم خونه.

داداشت هم همين‌طور؟

آره من مي‌رم دم فرهنگسراي... داداشم مي‌ره پارك...

تابستون چكار مي‌كني؟ (اين گفتگو در فصل زمستان انجام شده است)

(دستش را به طرف يكي از مغازه‌هاي كنار خيابان دراز مي‌كند). مي‌آم اينجا، عينك و ماشين را مي‌برم مي‌فروشم، پولشو مي‌گيرم. موتور دارم. كوكش مي‌دي، راه مي‌ره. از اونا دارم، سه تا. يكيش سرخه. باتري بندازي، راه مي‌ره.

اينارو از كجا آوردي؟

بابام برام خريده. گذاشته تو او مغازه.

چرا الان نمي‌فروشي؟

نمي‌دونم. نمي‌خوام بفروشم. مي‌برم خونه. (نمي‌دانم چه مي‌شود كه دوباره ياد زاهدان مي‌افتد). تابستون ما اينجا نبوديم. زاهدان بوديم. زاهدان ما هيچ كار نمي‌كرديم.

پس زاهدان چكار مي‌كردي؟

نشسته بودم ته خونه، كار نمي‌كردم. فقط نون مي‌خوردم. اون مدت خيلي پولدار بوديم! الان شديم مستأجر. ته زاهدان، تا حتي ماشين داشتيم، دو تا موتور. بابام تفنگ داشت. دزد مي‌آمد، مي‌زد با تفنگ دزدا را. بابام پليس بود! دو تا تفنگ؛ يه دونه بزرگ، يكي كوچيك. تانك داشت! از اون ماشينا كه تانكه (انگار باعث شده‌ام زيادي به عوالم وهم و خيال برود!)

بابات تانك واقعي داشت؟

آره.

از كجا آورده بود؟

خريده بود از جاهاي دور. از پيش دوستاش گرفته بود. از جايي خريده بود.

شغل بابات چي بود تو زاهدان؟

تانك داشت!

كي؟

خيلي وقت پيش.

بابات تو جنگ بود؟

آره جنگ زاهدان.

اون موقع چند سالت بود؟

(با دستش اندازه سي، چهل سانتي زمين را نشان مي‌دهد) اين‌قدر بودم. حالا بزرگ شدم. داداشم از من يه ذره بزرگ بود. شيشه را بابام گرفته بود خونه درست كنه. ما شيشه را شكسته بوديم. بابام ما را از خونه بيرون كرد. انداخت ته آب. يه “بلير” (نمي‌فهمم منظورش چيست با اين كه چند دفعه تكرار مي‌كند باز متوجه نمي‌شوم. به ناچار شروع مي‌كند به توضيح دادن) از اونا كه آب پر مي‌كنن. انداخت زير وان. پر آب بود.

خونه از خودتون بود؟

آره. بابام درست كرده بود. خانواده خيلي پولدار بوديم.

پول‌تون چي شد؟

پولامون خرج شد. بي‌پول شديم. بابام همه چيزشو فروخت. تانكو آتيشش زدن. مردم زدن. يه نفر ته تانكش مرد. بابام هيچي گناه نكرده بود. گفت نمي‌زنم. اونا آخرش بابامو زدن.

تانك كجا بود؟

ته خونه.

تانك كه مال ارتشه.

بابام پليس بود. جنگ بود. مي‌رفت افغانستان. بابامو نمي‌تونن بزنن. نمي‌ميره. نصف راه كه مي‌آمد خونه، نگاه مي‌كرديم. خونه‌مون خيلي بزرگ بود.

خونه‌تون چي شد؟

آب اومد، ما مي‌گيم سيل، سيل اومد خونه‌مونو آب برد. ماشين‌مونو برد. اين‌قدر ما پولدار بوديم. يه خونه پول داشتيم و همش تمام شد. ما كه اين‌جوري نبوديم. ماشين، ده تا داشتيم. تمومش كرد. رفت.

چه ماشيني داشتيد؟

(فوراً به ماشين‌هايي كه از خيابان مي‌گذرند اشاره مي‌كند) مي‌گيم داكسن. از اين شهرداري‌ها آمده بابامو ببره. بابام يه دفعه كتك‌كاري مي‌كنه، ديگه نمي‌تونن. هيچ‌كس نمي‌تونه بابامو ببره.

دلت چي مي‌خواد؟

(مي‌خندد. به من نگاه مي‌كند. باز مي‌خندد) بلد نيستم كه چي بگم.

اينجا نشستي، خسته نمي‌شد؟

نه، خسته مي‌شم مي‌روم اونجا ناهار مي‌خورم. خسته كه نمي‌شم.

تو محله‌تون، دوست داري؟

آره. اينجا هم دارم. دو تا.

چه بازي‌هايي مي‌كني؟

مي‌رم ته مغازه‌شون. همه چيزاشونو دست مي‌زنم. بعد اونا صدا مي‌زنن. رفته بودم توپم را برده بودم. نگاه مي‌كنه زير صندلي مي‌بينه توپم نيست. اونا بازي مي‌كردن. رفتم قايمش كردم زير صندلي كه اونا بازي نكنن. توپم مال خودمه.

توپتو مي‌آري اينجا؟

توپم خونه است. پيش خونه‌مون يه دوست دارم. اينجا چطوري توپ بيارم. جمعه‌ها ته خونه‌ام. با دوستام فوتبال بازي مي‌كنم. فردا مي‌رم فوتبال. دوستام هم مي‌آن. فوتبال، ته پارك. من يه تفنگ دارم. (ديگر كسي جلودارش نيست حسابي افتاده به تعريف كردن) مي‌رم ته پارك. دوستمو مي‌گم توپو بگير بازي كن. با تفنگ مردمو اگه اذيتم كنه، مي‌زنم. تير كه نداره. مي‌ترسونمش. اگه بزنم تو چشم مردم، كور مي‌شن.

پولي كه درمي‌آري به بابات مي‌دي؟

پولارو همشو نمي‌دم. پنجاه تومن نگر مي‌دارم، سه تا تيله مي‌خرم. مي‌ذارم ته تفنگم. همشو، مردم كه نباشن مي‌زنم تو درختا. درختا داغنون مي‌شن. اگه چشم مردم بخوره، من مي‌رم زندان.

درخت كه گناه داره.

چرا؟

درختا را نبايد خراب كرد. حيفه.

(مي‌خندد. به توته‌هاي شمشاد كنار پياده‌رو اشاره مي‌كند) اينا چي؟ بزرگ مي‌شن؟ خشكه. مي‌آن مي‌كارن. چرا آب نمي‌دن؟ چرا اينجا خشكه؟! (با تمام خيال‌پردازي‌هايش خوب مي‌توند خودش را به كوچه علي چپ بزند و گفتگو را زا به راه كند!) شب من يه دونه كلاغ پيدا كرده بودم. شهرداري آمد. دستكش داشت. كلاغه رو جمع كرد انداخت ته ماشين. (مردي كه در حال گذر از پياده‌روست تا چشمش به ما مي‌افتد با اعتراض به من مي‌گويد: “خانوم! بيكاري؟ اينا بچه‌هاي خانواده‌هايي هستند كه بدون هيچ فكر و مسئوليتي بچه درست مي‌كنند. خانواده‌هاي سوئدي را ببين، ده سال از ازدواجشان مي‌گذرد، بچه‌دار نمي‌شوند. ول كنيد. حوصله داريد؟”)

بابات مي‌فهمه پنجاه تومن نگه مي‌داري؟

بابامون اونجاست، من اينجام. حالا هم صد تومن گرفتم.

پول رو كي به بابات مي‌دي؟

شب.

همه پولي كه نگه مي‌داري خرج مي‌كني؟

پنجاه توم، پنجاه تومن، صد تومن چيه.

داداشت همه پولشو مي‌ده به بابات؟

آره. من قايم مي‌كنم. پول خورده‌اش مال خودمه. پنجاه تومني، صد تومني مال خودمه. دويست تومني رو مي‌دم به بابام. بعدا مي‌گه پول خوردا، صد تومني‌ها كو؟ (سعي مي‌كند مثل پدرش حرف بزند) مي‌گه كار نكردي تو؟ خبر نداره من مي‌رم اين چيزارو مي‌خرم!

اينا را خرج كني كه چهارصد تومن نمي‌شه به بابات بدي؟

دويست تومني كه مي‌شه. خوردشو من مي‌گيرم. شب، تو ميدون امام حسين نشسته بودم، صد تومن دادم به بابام، دويست تومن‌شو قايم كردم.

تو كه گفتي دويست تومني‌ها را مي‌دي به بابات؟

آره. اونجا قايم كردم. رفتم ته ميدون امام حسين، ساندويچ‌فروشي. دويست تومن دادم چهار تا ساندويچ خريدم. چهار تا، دونه‌اي پنجاه تومن. خيلي گشنه بودم، سه تا نوشابه گرفتم با پول خوردا.

ساندويچ چي گرفتي؟

كالباس. از اون كالباسا كه سبزي مي‌اندازن ته آتيش پخته مي‌شه. ته نوناي ساندويچ مي‌اندازن. كه خيلي مزه مي‌ده. (البته نبايد تعجي كنم! من كه تا اينجاي مصاحبه پيش آمده‌ام بايد آماده شنيدن هر جوابي باشم. ولي “سبزي پخته شده در ساندويچ كالباس كه خيلي مزه مي‌ده” ديگر چه صيغه‌اي است؟!)

چه سبزي‌اي مي‌پزن براي ساندويچ كالباس؟

(به هيجان مي‌آيد. لابد باورش نمي‌شود كه من چيز به اين سادگي را ندانم! سعي مي‌كند با مهرباني برايم توضيح بدهد تا خوب بفهمم! در اين حال، به سادگي انسان را مجذوب خودش مي‌كند). از او كوچولو كوچولوها. از اون سبزي‌ها كه خورد خورد مي‌كنن. از اونا من خيلي خوردم. از پولام دويست تومني به بابام مي‌دم، صد تومني رو به مامانم مي‌دم. بابام اين قدر پولو چكار مي‌كند؟ واسه چي ندم به مامانم؟ بابام برام هيچي نمي‌خره. همين دو تا چي‌ رو خريده، مي‌گه برو بيار. به مامانم مي‌دم. من پولامو قايم مي‌كنم. صد تومني‌ها را مي‌دم مامانم، پنجاه تومني‌ها مال خودمه.

كي برات لباس مي‌خره؟

اينارو، من كه پولارو مي‌دم مامانم، مامانم مي‌خره. مامانم خيلي وقت پيش خريده. (به كفش‌هايش كه نيمدار شده، اشاره مي‌كند) كفشو برام خريد، نو بود. اين‌جوري نبود. لباسامو مامانم مي‌خره.

داداشت مثل تو پنجاه تومني‌ها را براي خودش نگه مي‌داره؟

نه.

از كجا مي‌دوني؟

نمي‌دونم. اون نگه مي‌داره مي‌ده به بابا. اون دوتا دوتا نگه مي‌داره، مي‌ره دم خونه ساندويچ مي‌خوريم. من داداش كوچولو كه ندارم كه براش چيز بخرم، بدم بخوره بزرگ بشه كار كنه. تنهايي مي‌رم رو صندلي مي‌شينم، ساندويچ مي‌خورم. خواهرم بزرگ بشه برا من چيزي مي‌خره. من بهش پول مي‌دم بخره. مغازه راه بلد بشه، راه كه مي‌تونه بره!

برچسب ها: دهه 1380

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی