پیش از انقلاب

"عکس‌های خانوادگی" و "دفترچه‌های خاطرات و روزانه نویسی" گیتی افروز نوشته ی ثمیلا امیرابراهیمی

‌"ثمیلا امیرابراهیمی" در شماره‌ی 57 ام نشریه‌ی حرفه هنرمند مطلبی دارد با عنوان"حسرت‌ها و افسوس‌ها" که در آن به نقش و اهمیت "عکس‌های خانوادگی" و "دفترچه‌های خاطرات و روزانه نویسی" در ترسیم تاریخ می‌پردازد. در این مطلب او به بخش‌هایی از عکس‌ها و یادداشت‌های روزانه‌ی مادرش، "گیتی افروز" اشاره کرده و از این طریق، برای ما تاریخی خُرد را روایت می‌کند.
*
یک تاریخ خُرد، یک زندگی کوچک
«...نمی دانم از چه زمانی عکس‌های سیاه و سفید خانوادگی برایم اهمیت پیدا کردند. در هر حال بعد از مرگ پدرم در اوایل دهه‌ی هفتاد، کار رسیدگی به تل انبوه عکس‌های سیاه و سفید خانواده را داوطلبانه به عهده گرفتم و چند سال طول کشید تا بیشتر عکس‌ها را در آلبوم‌های بزرگ چیدم. عکس‌های خانوادگی ما نیز مانند بیشتر این‌گونه عکس‌ها به ثبت "زندگی" و وقایع مهم خانوادگی می‌پردازند: ازدواج، تولد و مراحل رشد فرزندان، برنامه‌های شاد و به یادماندنی همچون گردش‌ها، سفرها و مهمانی‌ها. گاهی اوقات کارها و سفرهای پدرها و پسران، اما نه کار خانگی مادرها و دخترها. زندگی ملال‌آور خانه شایسته‌ی ثبت شدن نبود. بیماری و مرگ و تشییع جنازه و عزاداری هم همواره مسکوت می‌ماند...کمی بعد از مرتب کردن عکس‌ها، مادرم دفترها و تقویم‌ها و یادداشت‌های روزانه‌ی دوره‌ی جوانی خود را پیدا کرد و در دست من گذاشت. با خواندن و پی بردن به اهمیت اجتماعی آنها،...در چهار کتابِ مصور شکلشان دادم. این کتاب‌ها با اینکه هنوز به دلایل مختلف منتشر نشده‌اند اما یک نمونه از "تاریخ خُرد" به شمار می آیند که بخشی از زندگی یک فرد، چند خانواده و یک قشر اجتماعی را در طول سال‌های حساس اوایل حکومت پهلوی و اولین مواجهه‌ی خانواده‌های شهری با مظاهر تمدن غربی نمایش می دهد...»

 

Samila
samila
samila
samila
samila
samila
samila
samila

فراموشم نکن‌‌ها

 

dont forget me

بریده شده از یادداشت ثمیلا امیرابراهیمی با عنوان "ای نامه که می‌‌روی به سویش" در شماره‌‌ی 45‌‌ام حرفه هنرمند.

 

خوب یا بدش را نمی‌‌دانم اما زیاد نامه نوشته‌‌ام. اوایل در کاغذ با حاشیه‌‌های نقاشی شده و بعدها توی Word جوری که کم‌‌کم دست خطم از یادم رفت. در نامه‌‌ها بر خلاف حرف زدنم کلمات گزیده‌‌تر و با مکث‌‌های درست‌‌تری ادا می‌‌شدند. موضوع راحت‌‌تر عوض می‌‌شد و در ته ذهنم به خودم نوید می‌‌دادم که خواننده می‌‌تواند بیش از یک بار با حرف‌‌هایم باشد.
نامه‌‌های دریافتی طلیعه (فخر ایران) خطیر را می‌‌خوانم و ردی از خودم را در آن‌‌ها می‌‌گیرم. زنی که به قول ثمیلا امیرابراهیمی داستان زندگی‌‌اش در تاریخ گم شده و به جز صندوقچه‌‌ی نامه‌‌هایش چیزی از او به یادگار نمانده است. نامه‌‌ها را در صندوقچه‌‌ای چوبی نگهداری می‌‌کرده، مکعبی "با اندازه‌‌های ۲۲ × ۵/۳۳ و ارتفاع ۵/۱۳سانتی متر با روکش کاغذی قرمز تیره‌‌ای که حال به سیاهی می‌‌زند و روی آن نقوشی هندسی با قلم‌‌موی سیاه جعبه را زینت می‌‌دهد و قفل و زبانه‌‌ای فلزی که در صندقچه را به بدنه آن می‌‌چسباند، این صندق کوچک مخفیگاه نامه‌‌ها و یادگارهای دوره جوانی فخر ایران است." (امیرابراهیمی، 17 و18: 1392)
طلیعه یا فخر ایران آدم معروفی نیست. یکی از اقوام ثمیلا امیرابراهیمی که او درباره‌‌ی نامه‌‌ها و صندوقچه‌‌ی یادگاری‌‌هایش در شماره‌‌ی 45‌‌ام حرفه‌‌ هنرمند مطلبی نوشته است. من اما او را دوست حمیده، افسر، ماه دیبا و زنان دیگری می‌‌دانم که برای او نوشته‌‌اند. نامه را به جز برای دوست برای چه کس دیگری می‌‌شود نوشت و به چه کسی جز دوست می‌‌توان آن‌‌گونه ابراز مهر و وحشت از فراموشی کرد؟

 

*کارت پستال و نامه افسر دیبا یادداشت پشت تصویر افسر دیبا
این عکس خود را به دوست مهربانم ایران تقدیم مینمایم بیادگار ایام جوانی و شباب زندگانی که هروقت چشمش بر این بیفتد نیز یادی از من بکند.
قربانت دوست تو افسر دیبا

ایران عزیزم
نازنین کاغذت را زیارت کردم و از سلامتی وجود نازنینت بی اندازه خوشوقت شدم ایران جون اگر تو جای مرا در آنجا خالی میکنی منهم جای ترا در سینماهای اینجا خالی میکنم چون در این هفته فیلم های قشنگی داده‌‌اند و تمامش را من دیده ام ایران جون الساعه در سر کلاس فرانسه نشسته و و چون ماسور انیس ناخوش است در سر کلاس نیامده منهم وقت پیدا کردم که با دوکلمه خود را یاد آوری ایران عزیزم بنمایم انشاءالله که در آنجا خوش میگذرد و چاق و چله برمیگردی عصری جبر و هندسه داریم یک مسئله خیلی سختی بتول همایون داده که نمیشود حل کرد ایران جون خانم جانت دیروز رفته قم و بمن گفت که برای تو بنویسم که ۱۶ یا ۱۷ ماه به ده نو خواهم آمد و پس از آن بنظرم که بکربلا بروید حال که خانم جانت به قم رفته است
ایران عزیزم چون امروز سه شنبه است و بعد از ظهر خیلی درس داریم این است که بیش از این مصدع خاطرت نشده و از دور هزار بار میبوسمت
قربانت افسر دیبا

 

* نامه اول حمیده دیبا

ایران

ایری عزیزم
کاغذ شما که عبارتست سه عدد بود رسید خیلی خوشوقت شدم که مرا فراموش نکرده‌اید عزیزم البته شما حق دارید آنحرف را بزنید اولاً قضیه فیانسه دروغ و شوخی بود اصلاً انگشتر به دست من نرفته فوراً من فیانسه شدم و دیگر اینکه شما صبر نمیکنید کاغذم برسد جوابش را بدهید البته همین طور زود زود بنویسید و از اوضاع آنجا مرا مطلع کنید از طهران بنویسید عزیزم کاغذم جوابش را طولانی مثل یک رمان بنویس همیشه منتظر جواب کاغذم هستم پست ۴ روز در راه است من فکر آنرا میکنم که کی کاغذم میرسد و کی باید کاغذ شما برسد بدست بنده. آدرسم را بمنزل سردار مکرم دیبا ششکلان بدهید
تصدقت بارونی تو حمی دیبا

پشت پاکت نامه دوم حمیده دیبا- ۱۳۱۳
ایران عزیزم حمیده فراموش کرده بود در کاغذ چیزی از من بنویسد از قول من و عمو هردو بخودت و انیس خانم سلام برسان و فیلمیکه گفته بودی۹×۶ بگو آقا شش در نُه و منوچهر میگوید اگر دوربین ارزانی در حدود ۲۵ ریال و ۳ تومان پیدا کردی بخر پولش را اینجا می‌دهم

 

منبع: یادداشت ثمیلا امیرابراهیمی در شماره‌ی 45ام نشریه‌ی حرفه هنرمند با عنوان " ای نامه که می‌‌روی به سویش" منتشر شده در بهار 1392.