انقلاب

از یادداشت "ملیکا فروزان پور" در شماره ی 59 ام حرفه هنرمند

ملیکا فروزان‌پور در شماره‌ی 59 ام از مجله‌ی حرفه هنرمند که ویژه‌نامه‌ای است با موضوع"هنر و معانی جمعی"؛ مطلبی دارد تحت عنوان "نسبت عکسِ خانوادگی با خاطرات جمعی". در این یادداشت او 4 عکس از آلبوم خانوادگی‌شان را برداشته و درباره‌ی چگونگی نسبت این عکس‌ها با خاطرات جمعی نوشته است. دو عکس از پدرش که در یکی از آن‌ها برادر کوچکش هم حضور دارد، عکسی خانوادگی دور سفره‌ی هفت سین سال 1358 و عکسی از برادرش در کنار تبلیغات ریاست جمهوری شهید رجائی در دهه‌ی 1360.
از نظر او، "روایت‌پردازی برای تمامی عکس‌های خانوادگی به یک ‌اندازه اتفاق نمی‌افتد." (فروزان-پور:1395،126) او می‌گوید که از خلال دو عکس اول که حضور پدر و برادرش را در شهربازی اوساکای ژاپن نشان می‌دهند- دو عکس با کم‌ترین جزئیات و اطلاعات- ما در واقع می‌توانیم خاطرات، تصاویر و وقایع ناموجود زیادی را شناسایی کنیم. فرآیند این شناسایی و روایت صد البته معطوف به حافظه‌ی راویِ بیرون از عکس است. ملیکا فروزان‌فر از خلال این دو عکس، چیزهایی از دهه‌ی 60 را به یاد می‌آورد: "این عکس‌ها در سفر سه نفر از اعضای خانواده‌ام به ژاپن در سال 1364، درست یک سال پیش از تولد من گرفته شده‌‌اند...به دلیل این‌که بخش زیادی از کادر توسط سرهای سوژه‌های انسانی که در پیش‌زمینه قرار گرفته‌اند، پر شده است، عکس‌ها اطلاعات زمینه‌ای چندانی را در اختیار نمی‌گذارند..."(همان،127)

melika foroozanpoor

melika foroozanpoor2


راوی اما از خلال این عکس‌ها و دیگر عکس‌های مجموعه‌ی این سفر به یاد می‌آورد که تاریخ آن‌ها مربوط به زمان جنگ 8 ساله‌ی ایران و عراق است. جنگی که سفر 30 روزه‌ی خانواده را به دلیل نگرانی آن‌ها از وضعیت ایران به 20 روز کاهش می‌دهد. "گرچه هیچ رد و نشانی از این وقایع(جنگ) در عکس نیست اما این‌ها داستان‌هایی است که همیشه عکس‌های این مجموعه را همراهی می‌کنند."(همان)
او در نوشته‌اش می‌نویسد: "...عکس‌های خانوادگی به صرف وجود کدهای تصویری مشخص که اشاره به رویدادهای بیرونی دارند، خاطرات جمعی را برنمی‌انگیزند. گاهی این خاطرات از دل عکس‌هایی بیرون می‌آیند که هیچ نشانی از آن وقایع در عکس‌ها نیست. اگرچه گاهی این کدها بسته به میزان اهمیت آن رویداد و مشارکت افراد خانواده، در آن واقعه به یادآوری و بازگویی آن خاطرات کمک می‌کنند، همچون جای‌گیری تصویر امام خمینی بر سر سفره‌ی هفت سین در نوروز سال 58 که با وجود گذشت چند دهه همچنان خاطرات انقلاب را برای خانواده‌ام یادآوری می‌کنند. اما از طرف عکس برادرم، ایستاده در مقابل بنایی که به تصویر تبلیغات ریاست جمهوری شهید رجایی منقوش شده است هیچ خاطره‌ی مشخص جمعی را برای او زنده نمی‌کند. برانگیختن خاطرات جمعی به واسطه‌ی عکس‌های خانوادگی به متغیرهای گوناگونی نیاز دارد..."(همان،129)

 

melika foroozanpoor4

 

melika foroozanpoor3

 

 

منبع: یادداشت ملیکا فروزان‌پور در شماره‌ی 59 ام نشریه‌ی حرفه هنرمند با عنوان "نسبت عکس خانوادگی با خاطرات جمعی"، منتشر شده در بهار 1395.

تاریخِ خُرد "لحظه های انقلاب" محمود گلابدره ای

revolution moments01

"لحظه‌های انقلاب" عنوان کتابی است از "محمود گلابدره‌ای" که برای اولین ‌بار در سال 1358 توسط انتشارات سروش و پس از آن تا سال 1379 سه بار از سوی انتشارات کیهان به چاپ رسیده است، انتشارات عصر داستان نیز این کتاب را در سال 1391 پس از مرگ گلابدره‌ای منتشر و به چرخه‌ی دوباره خوانده شدن وارد کرد. اثر، روایتی است پر شور و زنده از روزهای انقلاب ایران که راوی، خود در تمامی صحنه‌های آن حضور داشته است. لحظه های انقلاب تا حد خوبی همه‌ی وقایع سال‌های انقلاب را بدون شعار شرح می‌دهد. این کتاب به نوعی یک تاریخ شفاهی و با جزئیات از انقلابی است که اغلب آن را به شکل یک واقعه‌ی کلی و مبهم به خاطر می‌آوریم. روایت گلابدره‌ای از انقلاب نکته‌هایی اساسی دارد که آن را به مفهوم "روایت خُرد" پیوند می‌دهد.

نویسنده در این کتاب، شدیداً ضد کلیشه است و با خودش قرار کرده که بر اساس تجربه‌ی شخصی‌اش در "میدان انقلاب" (میدان به عنوان عرصه) و نه یک مدل ذهنی از پیش تعیین شده، لحظه‌های انقلاب را بنویسد. در جایی از کتاب به خوبی این ایده را شرح می‌دهد و می‌نویسد:
"چرا نباید نشست و فکر کرد و کشف کرد؟ حالا گیرم حکم‌های دیگران مسلح به سلاح علم و منطق هم باشد و از بیرون باشد، معلوم است صد سال دیگر هم نمی‌تواند جایی برای خودش باز کند، چه رسد به اینکه افتاده باشد دست یک مشت کنده شده و جدا شده و پرت شده از این فرهنگ و از این خلق و از این مردم. ما دیدیم هر کجا که این سلاح به کار گرفته شد، با سنگ و خاک همان مرز و بوم، تیز شد و صیقل خورد تا توانست کاری شود و بُرنده شود و تا حدی جا بیفتد. اما اینجا یا ما رفتیم خود، پشت بیگانه‌ی مسلح به سلاح مدعی مدافعان محرومان پنهان شدیم، یا رفتیم سلاح را بسته‌بندی شده و حاضر و آماده از کار درآمده، از بیرون آوردیم و خواستیم همان سلاح به کار گرفته شده را با همان راه و روش و همان شکل و شمایل به کار بگیریم و درحزب‌ها و گروه‌ها و سازمان‌ها دیدیم که چه شد. حالا هم، باز می‌بینیم که این حرکت-ها و این جنب و جوش‌ها و قدم به قدم پیشروی‌ها در هیچ یک از فرمول‌های شناخته شده و از قبل تعیین شده‌ی خارج از شناخت و شعور ما مسئولین و متعهدین نمی‌گنجد، مثل بقیه‌ی فرمول‌هایی که نگنجید.
کجا دکترهای جامعه‌ شناس و فیلسوف‌های ریز و درشت و اینجایی و آنجایی می‌توانستند حدس بزنند که این بچه‌های "بروسلی" و شیفتگان موزیک و رقص و سکس و لُختی و کارتون‌های فضانوردی و سریال‌های پی در پی تلویزیونی و مُرده‌ی فوتبال جام جهانی و خوانندگان پیک‌های کوچک و بزرگ آمریکایی و کتاب‌های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپیِ هر روز به یک شکل درآ و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال‌های کوتاه و بلند و خوانندگان مجله‌های خارجی و داخلی، یک‌باره سیاه به سر بکشند و یک‌باره بریزند توی خیابان‌ها و بی اینکه بخواهند تنشان را به هم بمالند و لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم، پشت به پشت هم، با هم یک صدا داد بزنند: "توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر نداره." و شب‌ها سر بام خانه ها، عوض این که برای هم سوت آرتیستی بزنند و آمریکایی‌وار، مثل هنرپیشه‌های سریال‌ها به هم دروغ بگویند، بانگ "الله اکبر" و "لا اله الا الّله" سر بدهند و روز، با اینکه بلد نیستند چادر به سر کنند، تکه پارچه‌ی سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند.
این فرهنگ کجا بود؟ آیا کسی می‌فهمد؟ آیا در هیچ فرمولی می‌گنجد؟ آیا کسی تا به حال به فکرش هم رسیده بود که با سرِبام رفتن و " الله اکبر" گفتن و داد زدن هم می‌توان فرمانده‌ی کل قوای سومین ارتش دنیا را که حالا با 191 رأی موافق و 27 رأی مخالف و 11 رأی الکی ممتنع، از مجلس رأی اعتماد هم گرفته و نخست وزیر نظامی ایران هم، شده به گریه انداخت و این طور زبون و ذلیلش کرد؟" (لحظه‌های انقلاب، محمود گلابدره‌ای، انتشارات عصر داستان: 1391، ص 55 ،56 و 57)
خیابان، کوچه‌ها و محله‌ها و مردم اجزای "میدان انقلاب" گلابدره‌ای اند. او در میان این وقایع تنها راوی و توصیف کننده نیست که خودش بخشی از میدان است. جدای از این روش به خصوصی که نویسنده برای تولید روایتش به کار می گیرد، بد نیست با هم نمونه هایی از توصیفات گلابدره ای را از روزهای انقلاب بخوانیم:
"هرجا که می‌رفتی همین بود. تا دو یا سه نفر با هم جمع می‌شدند، بحث شروع می‌کردند و حرف‌ها و نظرها و ارائه، طریق‌ها از زمین تا آسمان با هم فرق داشت و معلوم نبود چه خواهد شد. با خود کلنجار می‌رفتم که جوانی که جلو نشسته بود، زد به شانه‌ام و کاغذی به دستم داد و با شتاب رفت. شعر بود. بالای صفحه نوشته بود: «سرباز برادر ماست.»" (ص 62)
*
"من دور پیکان هی می‌گردم. شعار را که از جلو می‌آید، از حامل می‌گیرم و به گوش آقای بندری می‌رسانم و او هم پشت بلند گو می‌گوید و مردم جواب می‌دهند. شعار، «یا حسین، یا شهید» است. کسی که شعار را می‌آورد، از بچه‌های تجریش است. می‌شناسمش. ورزشکار بود. یادم نیست. انگار دوچرخه‌ سوار بود. حالا شکسته شده. دوپاره استخوان شده، ولی زبلی و تیزی و جوانی، هنوز ته چهره‌اش موج می‌زند. حالا دسته رسیده است به زرگنده. دسته آهسته آهسته می‌رود. مردم از عقب فشار می‌آورند. از جلو خبر می‌رسد که سر میرداماد تانک ها ایستاده‌اند..." (ص 70)
*
"هر جوری بود، به میدان فردوسی رسیدم. هر دسته‌ای به آقایی اقتدا کرده بود. همه سر نماز بودند. توی میدان امام، نماز تمام شده بود و همه نشسته بودند کف خیابان و توی چمن و دور حوضچه‌ها و داشتند ناهار می‌خوردند. یاد آن روزی افتادم که همه جا تعطیل بود و من گرسنه بودم و به سربازها و افسرها که سینه‌کش آفتاب، روی چمن کنار حوضچه ها ولو شده بودند و ناهار می‌خوردند، نگاه می‌کردم. یاد سربازی افتادم که می‌خواست تلفن کند و هرچه شماره می‌گرفت، موفق نمی‌شد. یاد حرفش افتادم که گفت: "تلفن هم با ما بده!" نمی‌دانم نوشتم یا نه؟" (ص267)

revolution moments02

تازه نفس ها

 از مستند "تازه نفس ها"ی کیانوش عیاری، تهران: تابستان 1358

taze-nafasha
taze-nafasha10
taze-nafasha11
taze-nafasha12
taze-nafasha13
taze-nafasha2
taze-nafasha3
taze-nafasha4
taze-nafasha5
taze-nafasha6
taze-nafasha7
taze-nafasha8
taze-nafasha9

 

 

روایت انقلاب از خلال "این خانه که می بارد"، احمد میراحسان،33 دقیقه، پاییز و زمستان 1389.

"این خانه که می ‌بارد" فیلمی است از احمد میر احسان که در پاییز و زمستان 1389 تهیه شده؛ این اثر یکی از قسمت های مجموعه مستند های 12 قسمتی "گفت و گو با انقلاب" است که هر کدام در حدود 30 دقیقه درباره ی انقلاب ایران، خُرده روایت هایی را تعریف می کنند. طراح و تهیه کننده ی این پروژه "پیروز کلانتری" است که در جایی گفته که یکی از مهم ترین انگیزه هایش در راه انداختن این مجموعه، امکان دادن به حضور برش هایی از آرشیو های تصویری مربوط به دوره‌ی انقلاب در مستند هایی مستقل و شناسنامه دار بوده که تلویزیون اغلب آن ها را لُخت و بی در و پیکر به کار می گرفته است. مهم تر از آن، این مجموعه قرار بوده که به جای روایت کلی و همیشگی واقعه ای شنیده شده، خوانش‌ هایی تازه و امروزی از این دوران ارائه کند. (کلانتری در گفتگو با صافاریان، 1390)
اما چطور می‌ توان روایت یک مستند شاعرانه و شخصی را معتبر شمرد و از کجا است که این روش‌ خلاقانه راه خودش را از یک قصه‌ ی سرگرم کننده جدا می ‌کند؟ میراحسان به بهانه ی تولید یک روایت شخصی برای شکل دادن کار خود یک راست به سراغ دفترچه‌ ی خاطرات یا گنجه ‌ی خانوادگی ‌اش نرفته است، فارغ از این‌که خود "انقلاب" موضوع و مفهومی غیر قابل تقلیل به روایت‌ های کاملاً شخصی و فردی است؛ کارگردان نیز در ابتدا "به سند ها و خاطرات آیت‌الله قربانی رجوع می‌کند که بعد از انقلاب امام جمعه و نماینده ‌ی ولی فقیه در استان گیلان است، در میان اسناد فعالیت ‌های شهید کریمی (دادستان انقلاب اسلامی) جستجو کرده و به سراغ کسانی می‌رود که از سال‌ها پیش با شاه مبارزه کرده بودند، حبس شده بودند و در سال 57 هدایت انقلاب را به عهده داشتند..." (دقیقه‌ی5 ام، این خانه که می بارد، میراحسان، 1389). به این ترتیب خواست و میل شخصی فیلم ساز از انتخاب یک فرم و محدوده‌ی نسبتاً کوچک و فردی (جستجوی ریشه‌های انقلاب در خانه و محله‌اش) به بسترهای تاریخی و اجتماعی مربوط به آن دوره پیوند می‌ خورد.

 

raining house ahmad mirehsan01

"از خودم می‌پرسم آیا امروز شعارهای سیاه شده‌ی روی دیوارها مرا به یاد دستگیری‌ام در سال 54 می‌اندازد؟ با شعار «مرگ بر شاه» که بر دیوار محله‌مان در شبی تاریک و ساکت و بارانی نوشته شد و حین نوشتن شعارها دوستانم دستگیر شدند و اولین زندان عمرم را پس از آن تجربه کردم؟" (دقیقه ی 10 ام)

 

raining house ahmad mirehsan02

"انقلاب در خانه‌ی ما از کی و کجا شروع شد؟ آیا این خانه‌ی قدیمی بود که مثل یک زهدان انقلاب را در ذهن ساکنانش پرورد؟" (دقیقه‌ی 9ام)

 

raining house ahmad mirehsan03

"دلم در سیطره‌‌ی تصویر دیگری است. فکری که در ذهنم جرقه زده، دامنه گرفته، شعله‌ور شده، همه‌ی فکرهای دیگر را سوزانده، همه‌ی ساختارهای دیگر را خاکستر کرده، سرخود، خودش فیلم را ساختمان می‌دهد تا به چیزی ریشه‌ای اشاره کند که مهم‌ تر از تصاویر همیشگی مشت‌ها، شعله‌ها، شعارها و صداهایی است که به وفور پیدایشان می‌توان کرد." (دقیقه ی 7 و 8)

 

 raining house ahmad mirehsan04

"و انبوه کتاب‌های آن زمان که در خانه بود و همه‌ی آن‌ها بر علیه دیکتاتوری، وابستگی و عقب‌ماندگی نوشته شده بود." (دقیقه‌ی 15 ام) همه و همه آن عناصر جدانشدنی خانه و تاریخ خانه‌اند که انقلاب را شکل داده‌اند. انقلاب به جز روزهای مشخص و ثبت شده‌ای که هر کدام وقایع به خصوصی را حفاظت می‌کنند ماحصل تمام دهه‌ی 50 (و پیش از آن) است که شب‌نامه، کتاب‌های انقلابی و اعلامیه‌های امام جانشین آثار یونسکو و همینگوی و بکت شده بود." (دقیقه ی 16 ام)

 

raining house ahmad mirehsan05

میراحسان در توضیح ریشه‌های انقلاب به انقلاب مشروطه اشاره می‌کند: "بی بی می‌گفت که تفنگ سر پر مشروطه در زیر زمین خانه پنهان است..." (دقیقه ی 14 ام)

 

raining house ahmad mirehsan06

ماجرای انقلاب با رفت و برگشتی چند باره میان خانه و محله تکمیل می‌‌شود اما روایت شاعرانه‌ی میراحسان، آن‌چنان که از خانه می‌گوید، دیگر ادامه پیدا نمی‌کند، تاریخ و خاطرات ملی کلمات را به کلیت‌های اسنادی، دقیق و با فاصله‌ای پیوند می‌زنند که ریشه‌های انقلاب در محله‌ی بازارسر را توصیف خواهند کرد.

 

raining house ahmad mirehsan07

"خانه و محله‌‌ای که تنها دو ظرف انقلاب نیستند، انقلاب را درون دیوارها و زهدانشان پرورش می‌دهند، آدم‌ها را انقلابی می‌کنند، آدم‌هایی که اعتقاد دارند برای پیشرفت برای آزادی و استقلال جز انقلاب هیچ راهی نمانده است..." (دقیقه ی 8 ام)

 

raining house ahmad mirehsan08

"و کتاب‌های شعری که دیگر شبیه سرودهای مدرن پیشین نبودند. شعر نبودند، شعار بودند در ستایش انقلاب..." (دقیقه 16 ام)

 

raining house ahmad mirehsan09

"همه چیز در هم می‌آمیخت در ذهن ما، امام حسین، جامعه‌ی بی‌طبقه، قهرمان چریک، پل الوار، گرنیکای پیکاسو، فلینی، مبارزات مردم جهان" (دقیقه‌ی 16 ام)

 

raining house ahmad mirehsan10

"حالا که به گذشته برمی‌گردم می‌بینم که در خانه‌ی ما انقلاب ریشه‌ی قدیمی‌تری داشت، خانه پر از بوی روضه‌ی اباعبدلله بود که هر دوشنبه عصر برپا می شد. شاید همین روضه‌ها ریشه¬ی انقلاب بودند...بلکه خود پدر و مادر و اجدادشان ریشه‌ی انقلاب بودند...پدر هرگز صحرای کربلا و آنچه بر سر جدش آمده بود را فراموش نکرد. شیخ عبدالسلام جنگلی از یاران میرزا دوست پدر بود...در خانه عمه خانوم خاطرات دکتر حشمت را تعریف می‌کرد. خان عمو و دیگران مصدقی بودند. پدر پدربزرگ مشروطه‌چی بود. طرفدار آخوند خراسانی بود اما پدر می‌گفت، حق با شیخ فضل الله است. او شدیداً ضد انگلیسی بود." (دقیقه‌ی 16 و 17 ام)

 

raining house ahmad mirehsan11

"خانه، انقلاب را از کی به یاد می‌آورد؟‌ از 22 آبان که در لاهیجان تظاهرات به خون کشیده شد و چیزی نمانده بود که بچه‌ها کشته شوند؟ یا از روز 22 بهمن؟ یا خیلی پیش‌تر از آن؟" (دقیقه‌ی 11 ام)

 

raining house ahmad mirehsan12

"سال 57 تنها ساکنان خانه مادر است، خواهر و دو برادر است، کوچک‌ترین عضور خانه که مادر بی‌نهایت دوستش داشت، 13 سال دارد. پدر که مرد او 6 ساله بود. حالا از همه شر و شورش بیش‌تر است. همه‌ی داستان‌های گذشته‌ی خانه در او رسوب کرده. مهار از دست مادر در رفته. بچه‌ها همه‌جا هستند، همه کار می‌کنند. در شکستن بانک‌ها، آتش زدن لاستیک‌ها، بند آوردن خیابان، شعار نویسی و جنگ و گریز خیابانی شرکت دارند." (دقیقه‌ی 11 ام)

 

raining house ahmad mirehsan13

"خاطره‌های ناتمام خانه‌ی قدیمی ما را حافظه‌ی محله‌ی قدیمی ادامه می‌دهد. بین این سه منار یک تاریخ اتفاق افتاده. محله‌ی میدان قرن‌هاست که برپاست. مرکز شهر و قلب بافت قدیم و میدان و بازار و دین در آن در هم تافته‌اند." (دقیقه‌ی 23 و 34 ثانیه)

منابع
-صافاریان، روبرت (1390) گفتگو با پیروز کلانتری در باره ی سینمای مستند و آرشیو، در پایگاه اینترنتی انسان‌شناسی و فرهنگ، آدرس: http://www.anthropology.ir/node/9463. تاریخ بازدید: 27 دی ماه 1394.
- مستند "این خانه که می‌بارد" ، احمد میراحسان، پاییز و زمستان 1389، 33 دقیقه

نگاهی به مناسبات نگاه در راه پیمایی های "یحیی دهقانپور" در انقلاب 1357 از "مهران مهاجر" در نشریه ی حرفه هنرمند

 

در شماره‌ی59‌ ام حرفه هنرمند که ویژه‌نامه‌ای است درباره‌ی "نسبت میان معانی جمعی و هنر"، مهران مهاجر به عکس‌های انقلاب "یحیی دهقانپور" پرداخته است، عکس‌هایی که عکاس در آن‌ها "بیش از آن‌که در پی کنشِ کنش‌گران رفته باشد سراغ نگاه تماشاگران را گرفته است." (مهاجر:1395،81) او می‌گوید که بعد از 37 سال به سراغ این عکس‌ها رفته تا شاید بتواند در آن‌ها ردّی از "من‌"ها بگیرد، تک آدم‌هایی میان جمعیت که در "مرکز گریزیِ جسورانه‌"ی عکس‌های دهقانپور، درخود‌اند و نه درهم(همان،79) تماشاگرانی در دل جمعیت که هر یک سازِ خود را کوک کرده و داستانِ خود را سرداده‌اند.(همان،81)
در این نوشته مهاجر، 7 عکسِ مختلف از یحیی دهقانپور را با همین نگاه و سئوال بررسی کرده که در این یادداشت شرح یکی از آن‌ها را می‌آورم:

yahya dehghanpoor
"...به عکسِ سازه‌ی فلزی برویم. در عکس‌های انقلاب عادت کرده‌ایم که چنین سازه‌ای را جمعیت‌انباشته ببینیم اما این‌جا سازه خالی است و جز آن سه نفر کسی بر فراز آن نیست و درمیانه‌ی آن هم فردی ایستاده، نظاره‌گرِ رخ‌دادِ کف خیابان، گوشه‌ی چپ سازه هم، سه نفر دیگر معلوم نیست به چه می‌نگرند، و چپ‌تر از آن‌ها نیز سه‌گانیِ نشانه‌های راهنمایی سه‌گانیِ کودکِ دوش‌سوار و پدر و جوانِ پشت‌شان مثلثِ پراکنش نگاه را می‌سازند-هریک به سویی مبهم نگاه می‌کنند.
اگر این منطق من‌عندی تثلیث را ادامه دهیم شاید از سه نقطه‌ی پسِ سرِ آن‌ آدم در پیش‌زمینه‌ی قاب، تصویر رهبر انقلاب و عکسِ آیت‌الله در آینده مغضوب، مثلث مبهم دیگری بسازیم. از سرشتِ دلبخواهی منطقِ مثلثات سخن گفتم، اما شاید بتوان از ساختارِ تصویریِ نامتوازن و ناایستای عکس، پایه و مایه‌ای برای این منطق دست و پا کرد و آن را توجیه کرد-ساختاری که مستطیلِ عکس را به چندین مثلثِ درهم‌روند و پویا تقسیم می‌کند. باری اما معنایِ برآمده یا احیاناً برساخته‌ی این مثلث گنگ است به همان گنگی نگاهِ آدم‌های پیش‌زمینه‌ی عکس که ما چشم‌هایشان را نمی‌بینیم و تنها پسِ سرشان پیشِ روی‌مان است. رخ‌داد همان رخ-دادِ واحد است اما معنا از چهارگوشه‌ی عکس به فضای بیرون می‌گریزد و اگر قرار باشد بر این گریز مهاری بخورد، این مهار پی‌آمد کلنجاری فردی خواهد بود و حاصل هم معانیِ مفرد..."(همان،80-79)


منبع: یادداشت مهران مهاجر در شماره‌ی 59‌ام نشریه‌ی حرفه هنرمند با عنوان " مٌفردات معانی، نگاهی به مناسبات نگاه در راه-پیمایی‌های یحیی دهقانپور در انقلاب 1357" منتشر شده در بهار 1395.